سه سخن با کسانی که درین صحن مقام رفیع یا استاد، یا معلم، یا آموزشگر و یا تسهیلگر دارند
سلام و احترام و ادب و ارادت
۱. من به عنوان یک جستجوگر دانش -که از گهوارهی مادرم تا گور خاک دفنم، به دریافت علمِ وافر، علاقهی غیر قابل اتمام، دارم و سیری ندارم- به شما بزرگواران این صحن که ازین چهار مقام، برخوردارید، روز قشنگتان را خجستهباد میگویم و آرزومندم دانش از گنجینهی علومتان به سینهی فراگیران، بهوُفور فرو ریزد؛ چونان الهام که از آن سوی آفرینشِ پیچیده، نازل میشود و فرو میآید.
۲. تا جان در بدن دارید در برابر چهار جهالت بزرگ بایستید: جهل مذهبی، جهل خانگی، جهل اخلاقی و جهل قدرت سیاسی. زیرا پلهی بلند شما چهار صاحب مقام، نقد قدرت است، تا به فساد نگراید.
۳. نگذارید شأن آموزندگیتان حتی تا ثانیههای جانکندن ازین دنیا، از شاکلهی وجودیتان رَخت بر بندد. من نه فقط بر کسانی که بر من آموزگاری کردند، فکر میکنم، حتی به هر کسی که نقش آموزش بر گردن خود میگذارد و دست از تعلیم و دانایی مردم نمیکِشد، شأن زیبا و جذاب قائلم. شما درین مقام هرگز خلع ید نمیشوید، زیرا تمام دلبستگان و حاکمان حکومت هم، ابتدا درس را پیش شماها گذراندند. پس حتی رهبران سیاسی هم شاگردان شماها هستند و بر شماها برتری ندارند. تمنا دارم خود را ازین شأن ارجمند، فروتر نخواهید که فروهَر و فراتر از هر پست و جاه و شغل و مقاماید. شنبه. ۱۲ ، ۲ ، ۱۴۰۵ چاپ شب :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
سن پل (همان "پولس مقدّس" در مسیحیت قرن اول) طرز فکری جاهلانه را از سمت کلیسا اشاعه داده بود. کلیسا تحت تعالیم او با حمامرفتن به مبارزه برخاسته بود. دلیل این بود حمام، خطوط پوست بدن انسان را به سمت گناه میکشانَد! کلیسا چرک بدن را تحسین میکرد. به راحیهی بوی بد صورت (در زبان محلی ما: تِشّک) تقدس بخشیده بود. از منظر "سن پل" نظافت بدن و آرایش آن، با نظافت روح منافات داشت. و حتی از سوی این فرد مقدس در مسیحیت قرن یک، شپِش (در زبان محلی ما: اِسپیچ) "مروارید خدا" !!! شناخته شده بود.
اینهایی را که برشمردم از یادداشتهای دفترم در سالهای دور بود که راسل -فیلسوف شهیر و منتقد در مغربزمین- در کتابش "زناشویی و اخلاق" استناد ساخت و آقای مرتضی مطهری حتی این بحث راسل را در کتاب بسیار مهم خود "مسئلهی حجاب" صفحهی سی و چهار مورد دقت و استناد قرار داده بود. خطر این طور تفکر منحطِّ "سن پل"ها آیا این روزها در بیخ گوش شماها توسط خرافهگویان و خرافهدوستان، وِز وِز نمیکند؟! که توسط ظاهرگرایان و پولپرستان در درون دو جماعت روحانیان حکومت و مداحان حکومت، همانند آتشبار به سر و روی مردم میریزد تا بلکه مذهب را آشیانهی خود کنند و در آن لانه کنند و با جهالتگستری، جیب مردم و عقل مردم را، یکجا سرقت کنند. بگذرم.
شپش، حشرهای از حشرات خلقت است، کار خودش را به حکم طبیعت میکند، اما مروارید نیست. مروارید، خِرَد بشر است که به عنوان دُرّ لای صدف انسان، نمیگذارد فرد به تقلید مبلّغان عوام کلیسا یا مسجد و یا کنیسه و یا حوزه یا خانقا در آید و مُریدی برای مُرادهای ضد عقل شود که دوشندهی پستان مذهب هستند، نه دانندهی مخزن و مقصود و مقصد آن. شنبه ۱۲ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
آفتاب به نقل از خبرگزاری "میزان" -وابسته به قوه قضائیه- خبر اعدامِ ساسان آزادوار از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه سال ۱۴۰۴ در اصفهان را داد. عین خبر از "آفتاب" :
"ساسان آزادوار فرزند ناصر در جریان طرح کودتای موساد در دی ماه سال ۱۴۰۴ در اصفهان، ضمن حضور فعال در اغتشاشات اقدام به حمله و سنگ پراکنی به نیروهای تامین امنیت، سنگپراکنی و ایراد خسارت به خودروهای شخصی با چماق و سنگ، حمله به نیروهای انتظامی حافظ امنیت، تحریک و تشویق افراد حاضر در صحنه به آشوب و اغتشاش به دار مجازات آویخته شد." پایان نقل قول.
گیریم که آقای ساسان آزادوار (۲۱ ساله - عکس بالا قهرمان کاراته) را اعدام، یعنی از هستی "نیست" کردید، در عوض چه چیزی به "هست"های نظامتان افزوده میشود؟! ها؟!!! شما که اعتراضات مردم را "طرح کودتای موساد" مینامید، دستکم نقشهها، رهبرها، سرتیمها، تجهیزات تانک و نفربرها، پادگانها و فرماندهها را هم برای مردم شفاف با ذکر اسم باز کنید!!! بیچاره ساسان! که خبر نداشت اعتراضِ ولو خشمگینانهاش، از سوی نظام "کودتا" نام میگیرد.
یاد حرف آقای محسن رضایی افتادم که توی آفتاب چاپ دیروز خواندم که گویا گفته بود "آتشبسهای مقطعی ترامپ برای تجدید قواست... اگر باز حمله کند گوش او را میبُرّیم و در دریای عُمان خواهیم انداخت."
فعلاً که آقای محسن! جناب مبدع "عملیات کربلای چهار" !!! و نظریهپرداز "در کیسهکردن" !!! و طراح "اژدهای حلزونی" !!! دارید گوش بچههای خود میهن را میبُرّید که کمترین سنین را دارند. بس کنید و میهن را بیش ازین گرفتار هیاهویهای خود نکنید. مردم در اوج فلاکت در دنیایی که برایشان پدید آوردید، "مزرعه" میخواهند که زیست کنند و رفاه داشته باشند و گشت و گذار کنند و با تمام دنیا سر و کار داشته باشند؛ آخرتِ آنان را در همین دنیا، خیمه بپا نکنید. بگذارید مردم کِشت کنند بعد خود آن را در روز واپسین، دِرو کنند.
ای نظام! اعدام نکنید! روی رفتار مردم اسم بد نگذارید! آقای صادق خلخالی و قاضیهایی از همین حکومت، کردند و هنوز هم تخم نفرت آن اعدامهایشان در این سرزمین، بوتهزاری شد که قابل دِروکردن (=به زبان محلی: تاشِش) هم نیست. جمعه ۱۱ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
ابوالقاسم فردوسی حکیم و ادیب ایرانی و زندهکنندهی باشهامت زبان پارسی -که روزگاری دراز شاید به حد "دو قرن سکوت"ش، در زیر هجوم واژههای غیرفارسی مخصوصاً عربی، در حال لِهشدن بود- یک رهنمود بزرگ و کوبنده و قابل قبول میدهد که نشان میدهد آن بزرگمردِ شرق ایران -توسِ خُراسان- چه آیندهنگر دانایی بوده است:
هر آن کو گذشت از رهِ مردمی
ز دیوان شِمُر، مَشمُر از آدمی
راه، راهِ مردم است. هر کس راهِ مردم را به قول فردوسی کنار گذارَد و بگوید به راه "من"، به حرف "من"، به دین "من"، به سوی "من"، به خوی "من"، به جوی "من"، به دستور "من"، درآیید، یقین کنیم او چونان "دیو" است در تفکر سیاسی فردوسی، که چنین دیوی بدخیم، غولی خفیفکننده برای ساحت و شخصیت و هویت انسان شده است. پنجشنبه ۱۰ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
این سؤال، دائم باقیست؛ چه، کسی برای آن، جواب تقلا کند، چه، کسی از آن عبور کند. اما من وارد فاز دوم میشوم که ببینم لفظ "انسان کامل" را با چه نامهایی معادل ساختند:
زرتشت گفت: سوشیانت
بودا گفت: ارهات
کنفوسیوس گفت: کیون تسو
یوگا و بهاگی گفتند: آزاده
افلاطون گفت: فیلسوف
ارسطو گفت: فرزانه
اپیکور گفت: حکیم
پی چینگ گفت: دانا
نیچه گفت: ابَرمرد
ابن عربی گفت: نگین انگشتر
دکارت گفت: موجود کامل
مارکس گفت: سوسیال
اریک فروم گفت: خودانگیخته
کِه یَر کیگارد گفت: انتخابگر
کارل ماسپرس گفت: انسان هستیدار
ژان پل سارتر گفت: انسان مسئول
متون دین گفتند: خلیفهی خدا
فارابی گفت: رئیس اوّل
منصور حلاج گفت: مظهر خدا
بایزید بسطامی گفت: انسان تامّ
بگذرم. اما بیدل دهلوی و حافظ شیرازی دوتایی انسان را این طور خواستند: وارستگی، ریاستیزی، آزادمنشی، مداراهمزیستی، ستمستیزی، استبدادستیزی و ... . به نظرم دیدن کتاب "انسان کامل از دیدگاه عبدالقادر بیدل دهلوی" نوشتهی "دکتر عبدالغفور آرزو" درین موضوع، لذت دارد. من سراسر این کتاب را سه سال پیش خواندم. کتاب درخور توجهیست. چهارشنبه ۹ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
جوزف عون رئیسجمهور لبنان "شیخ نعیم قاسم" رهبر حزب الله لبنان را دیروز مورد مؤاخذه قرار داد و گفت: «کاری که ما انجام میدهیم خیانت نیست، بلکه خیانت را کسی مرتکب میشود که کشورش را برای منافع خارجی به جنگ بکشاند... تا کی فرزندان جنوب باید بهای جنگهای دیگران را در سرزمین ما بپردازند، آخرین آن، جنگ پشتیبانی از غزه و جنگ نیابتی برای ایران بود؟ برخی میگویند ما بدون اجماع ملی تصمیم به مذاکره گرفتیم، آیا کسانی که به جنگ رفتند با اجماع ملی رفتند؟" (منبع "اینجا")
پایان نقل قول.
سه کلمه حرف خِرَد بگویم و بس:
چگونه است نظام ایران در برابر دولت رسمی لبنان، یک "جنبش" را تغذیه و تقویت پولی یا سلاحی میکند؟ اما در کشور خودش تا حزبی حتی بیانیه میدهد، افراد بیانیهنویس را بازداشت و رهسپار دادگاه انقلاب!!! میکند. حرف عون داد میزند دولت رسمی آن کشور، جریان حزبالله را وابسته به نظام ایران میداند و به قول او تحت فرمان تهران دو تا جنگ خانمانسوزان را طی همین دو سال، برای منافع باریکهی غزه و و منافع جمهوری اسلامی ایران، با اسرائیل صورت داده است. من میپرسم آیا جمهوری اسلامی ایران حاضر میشود لبنان هم در ایران یک جنبش تأسیس کند؟!
این است که بارها گفتم سیاست خاورمیانهای ایران، خلاف منافع ملت است و میهن ایران را به زیر بحران و حتی جنگ مستقیم اسرائیل با ایران میبرَد، و دیدیم که بُرده است. تازه، من هنوز هم میگویم، آن جنگ اصلی، هنوز شروع نشده است، این دو تا قبلی، به قول محلی: دستگرمی بود و عین پیشگفتار کتاب، که معمولاً نویسندگان در آغاز کتاب، آن را چینش میکنند تا
آقای جلال رفیع از نویسندگان بنام ایران کتابی دارد با عنوان "از دانشگاه تهران تا شکنجهگاه ساواک" و این خاطره که مینویسم ازوست. او شبی در کوی دانشگاه امیرآباد شمالی دانشگاه تهران سرگیجه داشت و صدای غلامحسین بنان گوش میداد. گاردیها کنترل کوی دانشگاه و خود دانشگاه را تشدید کرده بودند و کسی را بدون "کارت" راه نمیدادند. او به همین خاطر تن دیوار اتاقش نوشت: "من کارت دارم! پس هستم." اشارهی ملیحی بود به جملهی "رِنه دِکارت" فیلسوف شکاک که عبارت فلسفی مشهوری دارد: "من شک میکنم! پس هستم!"
جلال شبی دیگر دید گاردیهای "ساواکی" ریختند به اتاق یک دانشجویی کمونیست که عکس "کارل مارکس" -بنیانگذار مکتب مارکسیسم- را به دیوار تختش چسبانده بود. با دیدن عکس ریشوی مارکس، سرش داد زدند: "لااقل به پدر پیرت! رحم کن و خرابکار نباش". و در اتاق خوابگاه یک دانشجوی دانشکده فنی کتاب درسی "مقاومت مصالح" را میبینند و او را کتکزنان میبرند که تو مقاومت مسلح!!! میکنی. چون در لیست کتابهای ممنوعه که ساواکی داشتند نام کتاب "مقاومت مسلحانه" هم بود؛ از نوشتههای بیژن جزنی عضو پایهگذار و تئوریسین "سازمان چریکهای فدایی خلق"
آقای جلال رفیع این را هم در خاطراتش گفته که "غالباً گاردیها و ساواکیها سوادی نداشتند". بگذرم. او آن شب -که سیزده دی ۱۳۵۴ بود- به چنگ آنها (گارد دانشگاه) افتاد. جلال رفیع پس از انقلاب از زندان شاه که آزاد شد، در روزنامهی "اطلاعات" کنار آقای محمود دعایی، چندین سال ستوننویس مطرح این جریده بود. و من در تمام آن سالها، از خوانندگان پروپا قُرصِ هر روز این مطبوعه بودم.
محصولات این پستم:
رژیمها همگی سرِ مخالفان خود اسم میگذارند؛ خصوصاً حکومتهای سلطنتی، ولایتی، پاپی، کلیسایی و هر نوع مذهب و ایدئولوژییی. مثلاً شاه میگفت: یک مشت خرابکار. یا مثلاً آخوند و عملهی حکومتی این زمانه میگوید: "یک مشت گوسالهی ضد ولایت فقیه" و یا "یک عده خس و خاشاک" و یا "فتنهگرهای سرباز اسرائیل"
مأمور "ساواک" و یا "شاباک" و یا "شانتاژ" حتی نمیداند کتاب "مقاومت مصالح" درس علمی است در مورد مصالح ساختمانی. و فرق آن را با کتاب "مقاومت مسلحانه" کمونیستهای مبارز تشخیص نمیدهد. و نمیداند آن مارکس است، نه پدر پیرِ آن دانشجویی کمونیست که با نخبگی خود از شهر و روستا برخاست و آمد دانشگاه دانشمند شود و نخبهی علمی میهن.
آخرین حرفم درین خاطرهنگاری بیتی از مولوی: "چون عصا شد آلتِ جنگ و نفیر / آن عصا را خُرد بشکن ای ضریر". ضریر یعنی کور. سهشنبه ۸ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
این کتاب "نقش تغذیه در انسان ؛ سعادت و شقاوت" توسط "مهندس مهدی کرمانی کارشناس بهداشت - کشاورزی و تغذیهی مدارس و مسئول تندرستی آموزش پرورش قم" تهیه شده است. حرفهایی از جنس خرافه و عجایب، زیاد نقل کرد. من مطالعهاش نکردم، اخیراً اما چشمم به جلدش خورد و تحریک شدم ببینم چی دارد. ۲۱۲ صفحه است. ص ۱۵۳ از همه عجیبتر است. عین عبارتش را تایپ میکنم:
"در کل ائمه علیهم السلام به داروها و میوههای تلخ روی خوش نشان ندادهاند."
تا این جا حرفی نیست، چون غذا اثرگذار بر جسم و فکر است؛ اما ادامهی عباراتش را ببیند:
"شاید مواد تلخ بر اعتقاد ما به ولایت و تضعیف آن مؤثر باشند زیرا در روایتی آمده میوههای تلخ به ولایت ائمه علیهم السلام ایمان نیاوردهاند."
بار دیگر همین دو عبارت نقلی را مرور کنید. اینکه انسان به میوههای تلخ گرایش ندارد، امری طبیعی است؛ حتی حیوان هم برخی علوفه و خوارکیهایش را بو میکشد و پس میزند. خود ماها اگر گوشت لذیذ بوقلمون حتی، خوبْپخت نشود، پس میزنیم چون طعم میدهد. و حتی تخماردک -که پِک میدهد- را بیشتر افراد حتی لب هم نمیزنند. در محل ما تا گوشت قصابی کمی بو بزند میگویند: هع بِزِ گوشت دادی به من؟!! چون گوشت بُز مقداری با خود بو حمل میکند. اما کسی بیاید بگوید "مواد تلخ بر اعتقاد به ولایت و تضعیف"اش مؤثر است، پس این فرد جهان را از لولهی تنگش میبیند و سری به هند و چین ماچین نزده است که همهچیزخوری باب است و تلخ و شیرین ملاک نیست.
آهان میوههای تلخ، پس بیایماناند و ما نمیدانستهایم؟!!! امان از جهل. امان از خرافهپرست! از نظر من بزرگان مذهب بزرگترین صدمات را از داخل مکتب به دست معتقدان خرافهپرست مکتب دیدهاند. بگذرم دوشنبه ۷ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی