با نگاه ایدئولوژیک نمیشود نه کشوری را اداره کرد و نه با جهان در صلح و رابطه و داد و سِتد بود. نمونهی عبرتآموز آن "اتحاد جماهیر شوروی" بود که هفتاد سال کوشید ۱۵ کشور اطراف خود را در شوروی ادغام کند و با ایجاد "بلوک شرق" بر پایهی ایدئولوژی کمونیسم در برابر "بلوک غرب" با گرایش مسیحی، بایستد؛ اما جز هزینه و نفرت، عایداتی نداشت. ابتدا خروشچف نسبت به نظام خونین استالینی شوروی بدبین شد و در مقام "صدر هیأت رئیسه"ی شوروی -که عنوان دهن پُر کنِ رهبریت کشور شوروی بود- اصلاحاتی ولو خفیف صورت داد و تا حدی ترس و وحشت از خرس قدرت را از دل مرذم ریخت. و سپس دو دهه بعد، میخائیل گورپاچف ظهور کرد، تقریباً تمام بساط لئونید برژنف رهبر قبلی شوروی را جمع کرد و اتحاد جماهیر فرو پاشید و آن جمهورها، کشور جداگانه شدند و بلوک شرق اروپا در بلوک غرب محو شد و از شوروی فقط تاریخ تاریک ماند که به اصول و آرمان خودِ مارکس و لنین هم بهوفایی شده بود.
منظورم این است هیچ کشوری از راه ایدئولوژی نمیتواند منافع ملی و رفاه اجتماعی مردم سرزمین خود را فراهم کند. زیرا ایدئولوژی یک سری چارچوبهای آهنین است که درکی از زمان و تشخیص سود و زیان در آن نیست. تنها راه رفاه و آرامش و شادابی و رشد و توسعهی کشور، ترک نگاه ایدئولوژیک و ذخیرهی دائمی تشخیص منافع ملی و آسایش مردم در گیتی است. ایدئولوژیهای سختگیرانه مرامهایی هستند که به مردم رحم نمیکنند و حتی آنان را عین آندسته حیوانات -که برای بردن به قربانگاه، روزانه و شبانه علف میخورند تا فوری فرِبه و پروار شوند که گوشت و دُمبه و کلهپاچّهی پرباری داشته باشند- برای خود فدایی و کُشته میخواهد.
سیاست جایی نیست که ایدئولوژی بخواهد آن را فرمان براند. معاش مردم اگر نخواهد به خطر افتد، سیاست باید ایدئولوژی را ترک گوید. امروزه حتی با سیاست دلاریزه هم نمیشود لشگر نیابتی آراست، زیرا
تئوری: اول از "اگزیستانسیالیست"ها به نمایندگی از ژان پُل سارتر و کی یَر کِگارد وام بگیرم که حرف مهم و پیچیدهای دارند و من به برداشت آزاد خودم آن را اینطور ساده، باز میکنم: وجود و ماهیت. وجودِ هر چیزی را ماهیت آن چیز، تغییر میدهد، تغییر، یا بد و زشت است، و یا خوب و زیبا. جسمِ انسان، وجود اوست اما رفتار و کردار و پندار او، ماهیت اوست. ماهیت باید وجود را گرامی بدارد تا هویت آن، دستخوش زشتی و سقوط به درّهی بدی نگردد.
تشریح: خوب که نگه کنیم میبینیم مردم ایران دستکم طی ۳۷ سال اخیر تا همان دیماه ۱۴۰۴ در دو مسیر ۱. قانونی رسمی و ۲. انتقادهای لصلاحی و اعتراضی، سعی کردند مطالبات خود را مدام و متناوب به سمت حاکمیت مطرح کنند.
- در مسیر قانونی رسمی، شاهد بودیم در چندین مرحله سرِ صندوقهای اخذ رأی حضور پیدا کردند و با آنکه از اصلِ انتخاباتِ بر پایهی دخالت شورای نگهبان با ابزار کنترلی "نظارت استصوابی" -که در شباهت با تصفیهخانه و پالایشگاه مو نمیزند- بیزاری میجستند، اما برای ممانعت عملی از انتخابشدن کاندیداهای جانبدار حاکمیت، هر بار پای صندوق آمدند و سرانجام چندبار رأی متفاوت خود را به رخ نظام کشاندند که در همین ۳۷ سال، توسط سه نهاد کاملاً مصادره شد: نهاد روحانیت، نهاد سپاه، نهاد شورای نگهبان. اما هر بار، این نظام با این ماهیت! آن رأیهای معنادار را -که بو و طعم رفراندوم را هم داشت- به هیچ انگاشت و حتی هر ۹ روز یک بحران به دست نیروهای خودسرِ جناح اقلیت محض نظام، برای دولتهای متفاوتاندیش، خلق میکرد و یا برای آنان مسئله میساخت مانند اشغال خشونتبار کوی دانشگاه تهران در عصر آقای محمد خاتمی و تخریب و اشغال سفارت عربستان در دورهی آقای حسن روحانی. فشارهای حاکمیت و نیروهای سرکوبگر موازی، بر دولتهای تقریباً زاویهدار با حاکمیت در سه امر سیاست داخلی، سیاست فرهنگی و سیاست خارجی و حمایت علنی و مخفی سران قدرت ازین نیروهای خودسر خشونت و رُعب و وحشت، نشان داد که حاکمیت خود را به کَری و کوری میزند و نمیخواهد به روند تغییرات آرام و مفید به حال میهن، تن دهد. و عاقبت کار، تن هم نداد. آنچه پیش آمد محصول همین رفتار حاکمیت با رأی مردم است.
- در مسیر انتقادهای اصلاحی و اعتراضی نیز، ملت به چشم خود بهعینه و بُهتزده دید که این نظام حاکم بر ایران، در تمام جنبشهای اعتراضی مانند جنبش دانشجویی در اعتراض به توقیف فوری روزنامهی "سلام" در سال ۱۳۷۸ و در جنبش سبز در بحران ۱۳۸۸ و در جنبشهای دیگر در سالهای دههی ۹۰ و حتی حرکتهای تقریباً خشنتر اعتراضی به مسائل معیشتی شبیه گرانشدن شبانهی بنزین و نیز حرکت شدید خیزش تقریبا" عمومی و هیجانی بر اثر شنیدن جانباختنِ خانم مهسا ژینا امینی دختر کُرد در تهران، بر اثر شوک نوع برخورد خام و خشنِ گشت ارشاد با ایشان، و نیز چند جنبش اعتراضی صنفی شبیه اعتراضات معلمان ایران و نیز اعتصابات کامیونداران و همینطور چندین حرکت اعتراضی دیگر، نه تنها نخواست به خواستههای معترضان گوش فرا دهد، بلکه در سریعترین تصمیم و در شتابآلودترین رفتار، یگانهای سازماندهیشدهی سرکوب را با فریادهای بهحق مردم، به سبک مسلح، دیمبهدیم میکرد. دیمبهدیم در لفظ محلی یعنی بدترین برخورد دو چیز از روبرو با همدیگر که جراحت یا مرگ همراه دارد. عین تصادف دو تریلی در جادهی باریک از روبهرو به همدیگر. در واقع، دیمبهدیم یعنی شاخبهشاخ شدن. آیا حکومت که مولود مردم است، مگر حق دارد هر بار در برابر اعتراضات، نیروهای سرکوب را با آنان شاخبهشاخ کند که در یک سمت آخرین حد فشار، فریاد رسا و سالم در حلقوم است و اما در سمت دیگر، فرستادن گلوله بر سر و حلقوم؟! بگذرم من و وارد واقعهی خونین شبای پُرشبَخ!!! ۱۸ + ۱۹ دیماه ۴۰۴ نمیشوم که بوی باروتِ دِهشَت آن دو شب، هرگز از مشام ملت خشمگین اما خویشتندار و صبّار، فرو نمینشیند!
تکمیل: به سؤال اصلی یادداشتم برگردم: "آیا مردم ایران زیادهخواه بودند؟!" جوابم این است:
حکومتهای صاحب عقل از حرفهای صاحبنظران و تحلیلگران کشورشان، نه فقط واهمه نمیکنند بلکه آن را زمینهساز برطرفکردن و ترمیم عیب و ایرادهای نظام سیاسی میکنند تا از بروز بحرانهای عمیقتر جلوگیری کنند. چه فایدهای دارد وقتی بحرانها از آخرین حد خود عبور کند و آنگاه تازه بخواهند نظریهپردازان و صاحبنظران و خردمندان را مثلاً کاری نداشته باشند که نظریات خود را مطرح کنند. وقتی کار از کار گذشته باشد، آنگاه چه سود که تحلیلگران به حرف بیایند. در مورد همین نبرد سه دولت بارها تیزبینان هشدار دادند اما نقل است چشم حکومتها کور و گوش حکومتها کر است. تحلیلگران حتی اگر حرفهایشان تلخ و دردآور هم باشد، وقتِ دقیق حرفشان در همان لحظهها و درون بحرانهاست تا واقعگرایانه مسائل مورد کاوش، کنکاش و بررسی و پردازش قرار گیرد. البته که حکومتهای خودخواه مانند پُلپوت کاموج، استالین شوروی، تیتوی یوگسلاوی، صدامحسین عراق و جاهایی شبیه اینها از شنیدن آن، خوف میکنند و خیال میکنند حرف تحلیلگران، زیانبار است و حکومتشان را تضعیف میسازد! حال آنکه تحلیلگر چون ذهن خلاق و رفتار غیروابسته به حکومت و ساختار قدرت دارد، مسائل را ژرفتر و آزادنگرانه میفهمد و به دروغ و فریب و اطلاعات غلط، تمسک نمیجوید.
من نظرم این است وقت دقیق حرفها، وسط بحرانهاست. صدام حسین دهن تمام اقوام عراق و مذاهب آن جا را لگام زده بود تا فقط خود بهتنهایی و حزب بعثش، عراق را رهبری کند و دیدیم چگونه کشور عراق.را طی حکومت چندین سالهی دیکتاتوری وحشتش، با سه جنگ هولناک و چندین مرتبه سرکوب خونین اعتراضات مردم مظلوم و ستمکش درگیر کرد و سرانجام در دام ارتش مجهز آمریکا افتاد و نهایتاً به دار آویخته شد. هر حکومتی نگذارد تحلیلگران و خردمندان، حرفهای خود را در دل بحرانها و بههنگام بزنند، در واقع کشور را از حقایق و واقعیات دور نگه میدارند که چند صباح بیشتر، حکومت متزلزلشان بر سر قدرت باقی بماند.
حکومتهای صاحب عقل از نظر دیدگاه شخصی من دستکم هفت نشانه دارد. برمیشمارم:
۱. تورم یک رقمی را قاموس قدرت میکند و آن را بشدت مواظبت میکند و از تورم دو رقمی به لرزه در میآید تا مردم آسیب نبیند و فوری دست به اصلاحات اقتصادی میزند. و از ترس رسیدن تورم سه رقمی، جست و خیز میکند تا با جهان از در سازگاری در آید که مردم و میهن را زیر آماج بدترین بحرانها و جنگها و آوارگیها رها نکند.
۲. وقتی سیل انتقاد و اعتراض از سوی مردم را روانهی حکومتش ببیند، تن به تغییر نگرش میدهد تا از تشدید شکاف ممانعت کند.
۳. احزاب و فعالیتهای سیاسی را به اندازهی خود حکومت آزاد میگذارد تا ضربهگیر اختلافات درونی شود.
۴. مشاورین ارشد خود در امور اقتصادی، سیاسی، نظامی، فکری، خارجی و حقوقی را از میان افراد ترسو و چاپلوس و امتیازطلب برنمیگزیند بلکه دنیال افراد جدی و رک و حقگو میرود که بدون تعارف و ترس، مشورت واقعی دهند و حکومت را از بدکاری و از بدفکری حذر دهند.
۵. بحرانهای داخلی را کلید برونرفتها میداند، نه قفلزدن بر روی آنها و سرکوب مردم، که روزی تراکم آن عین حجم گاز درون چاه نفت، منفجر نشود که حکومت را با خود به هوا ببرد!!!
۶. آزادی را عامل امنیت جامعه میداند. نه اینکه بستهشدن فضا را امنیت بداند. زیرا آزادی همواره جامعه را تخلیه میکند و نمیگذارد عقدهها و کینهها و نفرتها تولید شود.
۷. اصلیترین کارش را سازگاری با تمام جهان میداند که همه بیایند سرمایهگذاری کنند و در صلح و امنیت بمانند و شریان کشور، به رگ جهان وصل باشد، نه تحریم و قطع. و مردم، ملاک همهپرسیها و انتخابات شوند و هر چه اکثریت مردم گفتند همان باید پیاده شود.
دستکم به سه علت، من فکر میکنم صحیحترین سیاست خارجی برای میهن ایران در آینده این است که بهطور همزمان روابطی پایدار و اقتصادپایه و فاقد تنش، با اعراب، با آمریکا، با روسیه، با چین و کره جنوبی و ژاپن و با اروپا داشته باشد و خود را بهتمامه از تمام تنشهای خونین و درگیرانهی منطقهای، بیرون نگه دارد و از ایدئولوژیککردن آن کامل پرهیز کند و دیپلماسی اقتصادی را بر دیپلماسی مکتبی غلبه دهد و هرگز منافع ملی و رفاه مردم خود را با هیچ دولت یا جنبش منطقه و جهان، همپیوند نکند. سه علت این است:
۱. ایران در خاورمیانه قرار دارد، جای که مرزها خونین بود و حتی ادیان نیز با هم نمیساختند. پس بهتر است سیاست خارجی ایران بر پایهی اقتصاد باشد، نه مذهب و جنبشگرایی ایدهآلیستی.
۲. ایران بیش از یک قرن است دچار مجموعه تحولات فکری بینتیجه، شده است. پس لازم است تا زمانی که سیر تحول ایرانی به تکامل خود نزدیک نشده است، سیاست خارجی خویشتندار پیشه کند.
۳. جبر جغرافیا باعث شد ایران از سر شانس بد در مجاورت روسیه قرار گرفت. همین ایجاب میکند که ایران سیاست خارجی متوازن با جهان برقرار کند، زیرا روسیه همواره ایران را حیاط خلوت خود فرض میکند و مرموزانه آن را برای خود، مهرهای برای بازیگری جهانی میداند. فقط یک سیاست خارجی روابطمحور همهجانبه با تمام جهان، میتواند نفوذ روس را تقریباً کماثر کند و نقش تخریبگر آن کشور در ایران را خنثی کند.
این متنم را از آن رو نوشتم که اگر روزی "دولتِ عقل" بر میهن حاکم شد، راه ایران کدام سو باشد. روشن کنم "دولت عقل" از
:: نوشتهی ۹ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: در کتاب "عارفی از الجزایر" ترجمهی نصرا... پورجوادی چاپ ۱۳۶۰ خوانده بودم که گفته بود: "آن کس که جانش همانند برف در دستِ دین ذوب نشود، دین در دستان او همچون برف ذوب میشود."
این طرز فکر در طول تاریخ همواره بوده که قدرتمندان برای تقویت مقام خود حاضر شدند، نه فقط مذهب را پای اَمیال خود عین برف ذوب کنند که حتی مذهب را مادرْخرجِ راه و روششان سازند. در واقع راضیاند به هر قیمتی، قدرت را فقط در چنگ خود داشته باشند، مهم نیست مردم و میهن به کجا کشیده شوند؛ به بدبختی و هلاکت، به سختی و فلاکت، به تنگی اقتصاد ومعیشت، به نبودِ حق و عدالت، به انبوه معضل و درد، به آوارهشدن و هزار غصه و دغدغهاش، به کشتهشدن و دردهای زخم، حتی به زیر بمب بودن و پرتاب پی در پی جنگنده در جنگ. اصل آن است قدرت تحت حکمشان قرار داشته باشد و حکومت از آن آنان!!! آری؛ چون برف برای مذهب، ذوب نمیشوند! در عوض چون برف، مذهب پای قدرت ذوب میشود. برای این تیپ تفکر، هارونالرشید الگوست، نه روانشاد نلسون ماندلا. دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: نوشتهی ۸ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: به نظر من انسان با سه دارایی پایدار، میتواند زندگی خود را سامان ببخشد و با شایستگی بماند: اخلاقیات، دانشها، اقتصاد یا همان معیشت و معاش. درین مسیر البته دو پیشنیاز هم باید فراهم باشد: آزادی و آگاهی.
حاشیه: امروزه در وسط ماجرای سه دولتِ در حال عملیات و پرتاب نسبت به هم، یک خبری از سایتها میخوانیم که مثلاً یک فرد در قوهی قضائیه گفته اموال آقایان: علی شریف زارچی استاد دانشگاه شریف، آقای برزو ارجمند هنرپیشه، آقای محسن یگانه خوانندهی پاپ و آقای آزمون ورزشکار رشتهی فوتبال، به خاطر فلان اظهارنظر مصادره شد. خُب خود آقای مسعود پزشکیان هم زمانی عضو "شورای موقت رهبری" شد گفت از کشورهای همسایه به خاطر حمله به خاک آنان عذرخواهی میکنیم و حتی گفته آن کار را کسانی کردند که "آتشبهاختیار" شدند و شورای رهبری تصویب کرد دیگر به کشورهای همسایه حمله نظامی نشود. اما هم شورا کلّهپا شد و هم پزشکیان از دور خارج شد و هیچ هم حساب نمیشود ولی آیا اموالش مصادره شد؟!
من این چهار تن را که اسمشان در سایتها آمده، نه شناخت چندانی دارم و نه حتی به آن فکر میکردم، اما این کار قضایی نظام با آنان، مرا به فکر فرو برد و آن را وقتی با تاریخ مذهب در زمان صدر اسلام تطبیق دادم، دیدم کاملاً وارونه است. چونکه این مشرکان و بتپرستان مکه بودند که تمام اموال مهاجرین به مدینه را مصادره کرده بودند و تمام خانههای آنانی را که دست به هجرت زده بوده و از مکه به مدینه رفته بوده و تحت حمایت انصار مدینه قرار گرفته بودند، غارت کردند. اینک به این وارونگی آشکار رفتاری درین "نظام ج . ا . ایران" نسبت به اموال افراد این مرز و بوم، تعجبی نکردم، زیرا از دیدِ من حکومتهای مذهبی
: نوشتهی ۷ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: این روزها -از فردای کشتار دِهشتناک هجده و نوزده دی که شنیعترین رویداد طی نزدیک نیم قرن در نظام ج . ا . ایران بود و روح مردم از آن آزُردگی غمبار، التیام نمیگیرد و از صدمه باز نمیایستد- سه مسئلهی روز دیگر هم، میان مردم ایران یا پچپچ میشود و یا به بحث در خلوت گذاشته میشود:
مسئلهی یک: حربهی راحتِ مسدودکردن اینترنت توسط حکومت، هم در مقطع سرکوب در دی، و هم از نهم اسفند در زمانهی درگیری نظامی "سه دولت" با همدیگر، که با ترور در مجموعهی پاستور توسط اسرائیل شروع شد. این مسئله، تا جایی که من فضای عمومی و سیاسی را رصد میکنم تا از وخامت اوضاع، سر در بیاورم، از دید من مهترین مسئلهی مردم است که اولین وابستگی آنان، گوشی و دسترسی سهل و آسان به اینترنت و آگاهی آزاد از اخبار و رسیدن به تحلیلهاست. اما یک عده خودخواه در بالای حکومت، این فنآوری مدرن را -که مالک و سازندهی آن در آن سوی جهان، این متاع بیرقیب را در مالکیت کل بشریت قرار داده است نه در ثد قدرت حکومتهای انسدادگر- از مردم دریغ میدارند. کشورهایی مانند "کره شمالی" و "جمهوری اسلامی" حتی از غزه با آنهمه هجوم، واپس ماندند که در بدترین اوضاع و نبردها، اینترنت اما داشت، بدون هیج روز مسدودیت و محدودیت.
مسئلهی دو: قضیهی نصب "پسر" بر تخت ولایت "پدر" بوده و هست که ضریهی کاری را بر پیکر این نظام دچار انواع فساد، زد و مردم را به یاد سال هشتاد و چهار زمانهی یکهتازی آقای محمود احمدینژاد بُرد که در آن زمان، بحث کم کم بین آگاهان شروع شده بود که این "پسر" را دارند برای پس از "پدر" مهیا میکنند. اما بلاخره دست دسیسه رو شد و در حالی نصب اتفاق افتاد، که نه یک روز سابقهی مدیریت دارد، نه یک کلمه گفتارهای سیاسی و علمی ازو بین مردم حتی در سطح سیاسیون رواج یافته بود، و نه قرار بود انقلاب مردمی سال پنجاه و هفت، به ولایتِ موروثی، دگردیسی شود. هیچ کاری درین نظام روحانیتگرا و در دستان بعضاً سپاه، ضربهزنندهتر ازین رفتار خبرگان نبود که نه خُبره هستند و نه نمایندهی واقعی اکثریت ملت و میهن. گوش بهفرمان بودند و مترصّد رسیدنِ روزی که با یک نشست و برخاست صوری آن هم در قم، ولایت را -که تنه میزند به سلطنت- مُهر کنند!!! آن پسرِ بیرون کشور هم مثلاً تخت سلطنت میخواهد و حتی تهران، پایتخت! چه زمانهایی را ملت دارد ریزریز میبیند و به حال و روز اینا میخندد!!!
مسئلهی سه: سومی مسئله درگیری نظامی "سه دولت" با همدیگر است که روی همدیگر آتش گشودند و دارند عملیات میکنند. روی این جنگیدن، من فعلاً ورود نمیکنم و تا کنون نکردم. فقط یک حرف را ناگفته نگذارم:
: نوشتهی دامنه ۲ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: من جواب مذهب را درینباره بلد نیستم؛ چون عِلم آن را ندارم و علَم آن را هم بیجا راست نمیکنم، اما در جوانی داخل فیلم سینمایی "محمد رسول الله" -که لیبی ساخته بود- از حضرت حمزه عموی حضرت پیامبر شنیدم که از قول پیامبر به مردمِ در راه جنگ احُد یا بدر، ندا داده بود هیچ بوتهای را در مسیر راه آسیب نزنید، هیچ شاخهی درختی را صدمه نرسانید. همین دو حرف حمزه نشان داد که قلب مذهب به آزار هر چیز و هر کس، جریحهدار میشود. اما جواب اخلاق را بلدم، زیرا هر جُنبندهای وقتی به دلش رجوع میکند، مغزش به او میدمانَد که "آزار"، رفتاری کریه، کرداری شنیع و فکری پلید است و کنندهی آن، در بازخواست وجدان و در محاکمهی اخلاق قرار دارد.
حالا با این سرنوشتهام، مقایسه کنید آزاررسانی ممتدّ عدهای را که از پس از افطاری تا دمدمای وقت سحری و حتی پس از پایان رمضان هم همچنان جاری، به همین میزان ساعات در برخی شهرها ازجمله این شهر ما با دسته و سنج و طبل و کُتل و باند بلندگوی پخش نوار ضبطشدهی مداحان حکومتی و شعارهای مندرآوردی از پشت بلندگوی نیسانی آبی و لندکروز آن نهاد انقلابی!!!، موجب آزار مردم در خیابان و خانهها میشوند؛ چرا، چونکه نوهی آقای خمینی یعنی حسن خمینی از فردای نُهم اسفند ۱۴۰۴ -که ترور مجموعه پاستور توسط اسرائیل رخ داد- از حامیان حکومت خواست تا چهل شب و شاید هم بیشتر شبها بریزند خیابان. این حسن، که خود را آقازادهای آقبالاسر و مدیر یک قبر پرهزینهی سرسامآور میداند، لابد خود را "مجتهد" هم میپندارد!! هرچند شش فقیه شورای نگهبان او را برای کاندیداتوری خبرگان، رد صلاحیت کرده بودند و گفتند تو مجتهد نیستی! بیا امتحان کتبی! و شفاهی! بده و او لج کرد نرفت، ولی این اواخر هی خودشیرینی کرد و حتی پس از نُهم اسفند حرفهای بدتر از حکومتیها زد که مثلاً بلکُم خبرگان او را "رأس نظام" نصب کند! ولی دید نه، "ولی" را دادند به "پسرِ پدر".
آقای حسن خمینی! چرا فراخوانی زدی که که آزار شبهنگام برای مردم است و خواب راحت را برای شهروندان خراب کرد؟! شما اگر اخلاق را ملاک ندانی، پس برو مطالعه کن ببین مذهبت در مورد "آزار" چه مینالد؟! آری؛ حامیان حکومت در هر ساعت شب، خیابان بیایند و حتی با گوشخراشترین صوت و نوار و ناهنجارترین شعار از بلندگوی موج آخر و با زدن دُهُل، موجب ایذاء و آزار مردم و شهروندان و حتی راهبندان رانندگان شوند، ثواب! دارد و مانور قدرت حساب میآید و حَمیّت. اما بیچارگان معترضان وقتی خیابان فریاد حق و حقیقت و ندای عدالت و آرزوی حکومت مردمی و ضد فساد و رفع رانت و برچیدن استبداد سر دهند، از زبان شماها و حکومتیان میشوند "سرباز اسرائیل" و "آشوبگر و اغتشاشگر" که باید شلیک شوند و بر زمین نعش گردند. بگذرم. اخلاق اگر برایتان معیار نیست، دستکم از فروپاشی مذهب خودتان نگران و انگشت بهدهن باشید. تمام این شبها آسایش مردم، بازیچهی پیشنهاد خیابانی شما شد که آشکار ساخت در نزد شماها فقه و فقاهت، لقلقه بیش نبود. شما چه جور مجتهدی که معنی آزار را حتی بلد نیستی!! لابد خواستی خودتو بُلد (=پررنگ و برجسته) کنی. و چند صباحی در "رأس" بمانی!!! اما کِنف شدی وقتی دیدی "پسر" از پیشپیش رِزروْ شده بود برای تخت ولایت "پدر". ای دادوبیداد!!! دامنه ابراهیم طالبی دارابی؛ آری آری، پیام نخست مذهب و رشتهکلام پایدار اخلاق، این بوده و هست که آزار نرسان! حتی به بوته و خارِ گُل و کژدُم و به مورچه و مور و مردُم.