دامنه‌ی داراب کلا

مازندران ، میاندورود | در گستره‌ی داراب کلا ، اوسا ، مُرسم

یک حکومت ایدئولوژیک دیگر که پیش از فروپاشی دست به اصلاحات زد

چند دهه پیش، چین با انقلاب کمونیستی، به حکومتی کاملاً ایدئولوژیک به رهبری مائو -مقتدرترین کمونیست چینی- دست یافت. او حتی با سیاست کمونیستی‌کردن تمامِ تار و پود کشور، کوشیده بود چین را سراسر -حتی در توالت و در کاشت گندم و در شیوه‌ی کشت و کار کشاورزی دهقان‌ها- به رنگ و محتوای ایدئولوژی مارکسیستی - مائویستی در آورَد. بدتر آن‌که چندسال پس از انقلاب پیروز، با شعار "انقلاب فرهنگی" چند میلیون مخالف را با خشونت عریان و وحشتناک، کُشت و سربه‌نیست و سرکوب کرد. بااین‌همه باز هم، مائو خود به صورت یک مکتب و ایدئولوژی ظاهر شد و جریان مائویسم بخشی از جهان را فرا گرفت و در ایران هم، یک گروه به گرایش به انقلاب دهقانی، مائویست شد و در فضای کشور فعال گردیده بود. آری مائو که دستور داده بود هر روز سمت چپ بالای تمام روزنامه‌های چین باید عکس و خبر او را تیتر و چاپ کنند، آنقدر مخالفین را کشت و کشت و کشت و سرانجام دیری نپایید، دنگ شیا پینگ جانشین بعد از او، ظهوری جسورانه کرد و با چهار اصل ترقی و پیشرفت، بنیاد تز مائو را زد و طرز تفکر او را از مدیریت کشور محو کرد و چین را از یک حکومت ایدئولوژیک صرف توتالیتر، به یک حکومت حزبی عملگرا در اقتصادی شکوفا مبدل کرد و معیار رابطه‌ی خود با تمام جهان را اقتصاد و تجارت و درآمد و انباشت دلار تعیین کرد و حتی جیانگ زمین بعد از دنگ شیا پینگ، راه او را طی کرد و مائو و مکتب تند و خشن او را از چین کاملاً کنار زد و بر اساس اصول چهارگانه‌ی دنگ، اعلان کرد چین طی صد سال آینده فقط به اقتصاد و اصلاحات و صادرات تکیه خواهد زد و با هیچ کجای جهان هرگز نمی‌جنگد. چین با این تغییرات، از حکومت ایدئولوژیک مخاطره‌پذیر رهایی یافت.

نظام ج . ا . ایران اما با صدارت روحانیت بسته‌ی حکومتی، هیچ درس و عبرتی از هیچ کجای جهان و حتی چین مائویی نگرفت و بدتر از مائو، از طریق تصلب و تغلب و نوعی نظارت استصوابی خودکامه، ایران را در کام حکومتی بشدت ایدئولوژیک راستگرا و خودخواه و فاقد مدارا، فرو برد و بین خود و مردم و مذهب شکاف خطرناک بلکه دره‌ی عمیق پدید آوُرد و چندین بار برای حفظ حکومت ایدئولوژیک آخوند، مردم را به بدترین رفتار سرکوب کرد. حال آن‌که خودِ انقلاب ۵۷ از اعتراضات مردم نسبت به حکومت سلطنت پهلوی دوم، نشئت و قوام گرفت. اینک پس از سه دهه و نیم که اعتراضات و انتقادات به حکومت مذهبی راستگرا بالا گرفت، چنان کمر حکومت ایدئولوژیک روحانیت راستگرا که با جریان ضد عقلی تاریخ مذهبی "اخباریگری"!!! مو نمی‌زند، خم و خمیده گردیده است که ستون فقرات آن و حتی هویت آن با واقعه‌ی سیاه و دیجور شب‌های ۱۸ و ۱۹ دی ۴۰۴ ترَگ خورد و بشدت شکست و شکافت؛ حادثه‌های تکان‌دهنده و فراموش‌نشدنی، که بنیاد حکومت آخوندی را به لرزه در آوُرد و مبدأ یک تغییری شد که هنوز به نظرم به سمت تکمیل روند تغییرات درون‌زا، پیش می‌رود. به‌طوری که حکومت حتی از خیابان این شارع عام!!! در هراس و خوف افتاده است و آن را از شامگاهان تا بامدادان توسط باقی‌ماندگان حامیان خود، نوعی اتراق‌گاه خود ساخته است. اما راه نهایی و عقلی، فقط بازگشت به نوعی از حکومت است که مردم درون ایران آن را بنا و مدیریت کنند، نه یک جناح و یا سه نهاد خاص! پنجشنبه ۲۷ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

پاکستان از میانجیگری اخیر دنبال چه پرستیژی بود؟

به نظر من دست‌کم چهار پرستیژ برای خود در نظر گرفته بود:

  • ۱. تلقین موقعیتی مثلاً قوی‌تر پاکستان در برابر حریف و دشمنش هندوستان
  • ۲. ایفای نقش کشوری باثبات و مثلاً امن و امان برای خاورمیانه‌ی در حال بحران
  • ۳. مشارکت فعال برای خاموش‌نگه‌داشتن جنگ نظام ایران با پادشاهی عربستان
  • ۴. سهم‌خواهی برای آینده‌ی بازسازی در کشورهای عرب مسلمان که نظام ایران به آنان در عوض دوررَس‌بودن خاکِ ایالات متحده آمریکا، نیابتانه موشک‌ها پَراند.

یک فاز مهم را نباید از نظر دور داشت که پاکستان به علت نظام مبتنی بر ارتش که دخالتگرترین ارتش جهان در سیاست است و مانند حکومت ژنرال السیسی مصر، ژنرال‌ها در آن، حکومت می‌رانند، تلاش دارد در اطراف خود دولت‌هایی را ببیند که تکیه بر نظامیان داشته باشند، نه بر دموکراسی، زیرا دموکراسی، هر چهار سال سیاست در کشورها را دستخوش تغییرات دموکراتیک می‌کند و این برای پاکستان آسیب حساب می‌آید.

در مورد بند ۳ اشاره کنم پاکستان و عربستان پیمان امنیتی و نظامی دارند که دو کشور را به لحاظ تعهدات حقوق بین‌الملل ،مکلّف می‌کند در زمان درگیرشدن به جنگ، هر کدام فوراً به کمک یکدیگر بشتابند، و پاکستان هنوز زود می‌داند تنش مُهلک دیگری غیر از جنگ و خصم میان آنان و هندوستان،

کشور + حکومت

کشورها پابرجا هستند، حکومت‌ها اما پا در هوا. هر حکومتی خود را با خواسته‌های مردمش میزان کرد، کمتر در خطر فروپاشی است. وگرنه به قول یک فیلسوف ایرانی که سه دهه پیش مطرح ساخته بود، حکومت‌ها "آینده هستند و رونده." یعنی هر سلسله‌ی حکومت، می‌آید و سپس می‌رود. مثل زندیه، مثل غزنویه، مثل خاندان گاندیه در هندوستان و مثل خاندان بوتو در پاکستان.

در جمهوری اسلامی ایران، از انتقادها و اعتراضات چندین مرحله‌ای در دهه‌ی هفتاد تا اعتراضات به روند بی‌ثباتی ریال در برابر دلار در دی‌ماه ۱۴۰۴ و مخصوصاً دو شب سیاه ۱۸ و ۱۹ دی آن -که گلوله‌ها بر کلّه‌ها و قلب‌ها شلیک شد- همه و همه، علائم بزرگی در بیان مُطالبات مدنی و ملی بوده است که به تعبیر یک تحلیلگر ایرانی نوعی "برگ‌ریزان" این نظام به حساب می‌آید. اما درِ حکومت روحانیت، با دیدن این‌همه فریاد ملت، نه فقط همچنان بر همان پاشنه چرخید، حتی بر سر اعتراضات ملت خودش که با نرمی و خویشتنداری، زبان به اعتراض گشودند، اسم هم گذاشت که آنان "سربازان اسرائیل" هستند. خیال کردند با انگ‌زدن بر مردم، راحت‌ترین راه را برای پاک‌کردن صورت مسئله برگزیدند، اما بحران‌ها و شکاف‌ها در علم جامعه‌شناسی سیاسی، هم علل علمی و عارضی دارد و هم راه‌حل‌های جامعه‌شناختی.

نادیده‌گرفتن خواست ملت، بدترین نتیجه‌ها را با خود حمل می‌کند و روزی را فرا می‌رسانَد که مسلماً برای حاکمان، دیر است، چون آن وقت، کشور پابرجا می‌مانَد، نظام اما از درون می‌پوکد. کاش هر حکومتی خود را با خواسته‌های ملتش، بالانس و هم‌صدا می‌کرد و تنظیمات پخش صوت خود را، اکو و گوشنواز می‌نمود، نه گوشخراش و پر از زوزه و سوت. دوشنبه ۲۴ ، ۱ ، ۱۴۰۵ : دامنه ابراهیم طالبی دارابی

نگاه ایدئولوژیک خسارت‌بار است

با نگاه ایدئولوژیک نمی‌شود نه کشوری را اداره کرد و نه با جهان در صلح و رابطه و داد و سِتد بود. نمونه‌ی عبرت‌آموز آن "اتحاد جماهیر شوروی" بود که هفتاد سال کوشید ۱۵ کشور اطراف خود را در شوروی ادغام کند و با ایجاد "بلوک شرق" بر پایه‌ی ایدئولوژی کمونیسم در برابر "بلوک غرب" با گرایش مسیحی، بایستد؛ اما جز هزینه و نفرت، عایداتی نداشت. ابتدا خروشچف نسبت به نظام خونین استالینی شوروی بدبین شد و در مقام "صدر هیأت رئیسه"ی شوروی -که عنوان دهن پُر کنِ رهبریت کشور شوروی بود- اصلاحاتی ولو خفیف صورت داد و تا حدی ترس و وحشت از خرس قدرت را از دل مرذم ریخت. و سپس دو دهه بعد، میخائیل گورپاچف ظهور کرد، تقریباً تمام بساط لئونید برژنف رهبر قبلی شوروی را جمع کرد و اتحاد جماهیر فرو پاشید و آن جمهورها، کشور جداگانه شدند و بلوک شرق اروپا در بلوک غرب محو شد و از شوروی فقط تاریخ تاریک ماند که به اصول و آرمان خودِ مارکس و لنین هم به‌وفایی شده بود.

منظورم این است هیچ کشوری از راه ایدئولوژی نمی‌تواند منافع ملی و رفاه اجتماعی مردم سرزمین خود را فراهم کند. زیرا ایدئولوژی یک سری چارچوب‌های آهنین است که درکی از زمان و تشخیص سود و زیان در آن نیست. تنها راه رفاه و آرامش و شادابی و رشد و توسعه‌ی کشور، ترک نگاه ایدئولوژیک و ذخیره‌ی دائمی تشخیص منافع ملی و آسایش مردم در گیتی است. ایدئولوژی‌های سخت‌گیرانه مرام‌هایی هستند که به مردم رحم نمی‌کنند و حتی آنان را عین آن‌دسته حیوانات -که برای بردن به قربانگاه، روزانه و شبانه علف می‌خورند تا فوری فرِبه و پروار شوند که گوشت و دُمبه و کله‌پاچّه‌ی پرباری داشته باشند- برای خود فدایی و کُشته می‌خواهد.

سیاست جایی نیست که ایدئولوژی بخواهد آن را فرمان براند. معاش مردم اگر نخواهد به خطر افتد، سیاست باید ایدئولوژی را ترک گوید. امروزه حتی با سیاست دلاریزه هم نمی‌شود لشگر نیابتی آراست، زیرا

آیا مردم ایران زیاده‌خواه بودند؟!

تئوری: اول از "اگزیستانسیالیست"ها به نمایندگی از ژان پُل سارتر و کی یَر کِگارد وام بگیرم که حرف مهم و پیچیده‌ای دارند و من به برداشت آزاد خودم آن را این‌طور ساده، باز می‌کنم: وجود و ماهیت. وجودِ هر چیزی را ماهیت آن چیز، تغییر می‌دهد، تغییر، یا بد و زشت است، و یا خوب و زیبا. جسمِ انسان، وجود اوست اما رفتار و کردار و پندار او، ماهیت اوست. ماهیت باید وجود را گرامی بدارد تا هویت آن، دستخوش زشتی و سقوط به درّه‌ی بدی نگردد.

تشریح: خوب که نگه کنیم می‌بینیم مردم ایران دست‌کم طی ۳۷ سال اخیر تا همان دی‌ماه ۱۴۰۴ در دو مسیر ۱. قانونی رسمی و ۲. انتقادهای لصلاحی و اعتراضی، سعی کردند مطالبات خود را مدام و متناوب به سمت حاکمیت مطرح کنند.

- در مسیر قانونی رسمی، شاهد بودیم در چندین مرحله سرِ صندوق‌های اخذ رأی حضور پیدا کردند و با آن‌که از اصلِ انتخاباتِ بر پایه‌ی دخالت شورای نگهبان با ابزار کنترلی "نظارت استصوابی" -که در شباهت با تصفیه‌خانه و پالایشگاه مو نمی‌زند- بیزاری می‌جستند، اما برای ممانعت عملی از انتخاب‌شدن کاندیداهای جانبدار حاکمیت، هر بار پای صندوق آمدند و سرانجام چندبار رأی متفاوت خود را به رخ نظام کشاندند که در همین ۳۷ سال، توسط سه نهاد کاملاً مصادره شد: نهاد روحانیت، نهاد سپاه، نهاد شورای نگهبان. اما هر بار، این نظام با این ماهیت! آن رأی‌های معنادار را -که بو و طعم رفراندوم را هم داشت- به هیچ انگاشت و حتی هر ۹ روز یک بحران به دست نیروهای خودسرِ جناح اقلیت محض نظام، برای دولت‌های متفاوت‌اندیش، خلق می‌کرد و یا برای آنان مسئله می‌ساخت مانند اشغال خشونت‌بار کوی دانشگاه تهران در عصر آقای محمد خاتمی و تخریب و اشغال سفارت عربستان در دوره‌ی آقای حسن روحانی. فشارهای حاکمیت و نیروهای سرکوبگر موازی، بر دولت‌های تقریباً زاویه‌دار با حاکمیت در سه امر سیاست داخلی، سیاست فرهنگی و سیاست خارجی و حمایت علنی و مخفی سران قدرت ازین نیروهای خودسر خشونت و رُعب و وحشت، نشان داد که حاکمیت خود را به کَری و کوری می‌زند و نمی‌خواهد به روند تغییرات آرام و مفید به حال میهن، تن دهد. و عاقبت کار، تن هم نداد. آنچه پیش آمد محصول همین رفتار حاکمیت با رأی مردم است.

- در مسیر انتقادهای اصلاحی و اعتراضی نیز، ملت به چشم خود به‌عینه و بُهت‌زده دید که این نظام حاکم بر ایران، در تمام جنبش‌های اعتراضی مانند جنبش دانشجویی در اعتراض به توقیف فوری روزنامه‌ی "سلام" در سال ۱۳۷۸ و در جنبش سبز در بحران ۱۳۸۸ و در جنبش‌های دیگر در سال‌های دهه‌ی ۹۰ و حتی حرکت‌های تقریباً خشن‌تر اعتراضی به مسائل معیشتی شبیه گران‌شدن شبانه‌ی بنزین و نیز حرکت شدید خیزش تقریبا" عمومی و هیجانی بر اثر شنیدن جان‌باختنِ خانم مهسا ژینا امینی دختر کُرد در تهران، بر اثر شوک نوع برخورد خام و خشنِ گشت ارشاد با ایشان، و نیز چند جنبش اعتراضی صنفی شبیه اعتراضات معلمان ایران و نیز اعتصابات کامیون‌داران و همین‌طور چندین حرکت اعتراضی دیگر، نه تنها نخواست به خواسته‌های معترضان گوش فرا دهد، بلکه در سریع‌ترین تصمیم و در شتاب‌آلودترین رفتار، یگان‌های سازماندهی‌شده‌ی سرکوب را با فریادهای به‌حق مردم، به سبک مسلح، دیم‌به‌دیم می‌کرد. دیم‌به‌دیم در لفظ محلی یعنی بدترین برخورد دو چیز از روبرو با همدیگر که جراحت یا مرگ همراه دارد. عین تصادف دو تریلی در جاده‌‌ی باریک از رو‌به‌رو به همدیگر. در واقع، دیم‌به‌دیم یعنی شاخ‌به‌شاخ شدن. آیا حکومت که مولود مردم است، مگر حق دارد هر بار در برابر اعتراضات، نیروهای سرکوب را با آنان شاخ‌به‌شاخ کند که در یک سمت آخرین حد فشار، فریاد رسا و سالم در حلقوم است و اما در سمت دیگر، فرستادن گلوله بر سر و حلقوم؟! بگذرم من و وارد واقعه‌ی خونین شبای پُرشبَخ!!! ۱۸ + ۱۹ دی‌ماه ۴۰۴ نمی‌شوم که بوی باروتِ دِهشَت آن دو شب، هرگز از مشام ملت خشمگین اما خویشتندار و صبّار، فرو نمی‌نشیند!

تکمیل: به سؤال اصلی یادداشتم برگردم: "آیا مردم ایران زیاده‌خواه بودند؟!" جوابم این است:

وقت دقیق حرف‌ها، وسط بحران‌ها

حکومت‌های صاحب عقل از حرف‌های صاحبنظران و تحلیلگران کشورشان، نه فقط واهمه نمی‌کنند بلکه آن را زمینه‌ساز برطرف‌کردن و ترمیم عیب و ایرادهای نظام سیاسی می‌کنند تا از بروز بحران‌های عمیق‌تر جلوگیری کنند. چه فایده‌ای دارد وقتی بحران‌ها از آخرین حد خود عبور کند و آن‌گاه تازه بخواهند نظریه‌پردازان و صاحب‌نظران و خردمندان را مثلاً کاری نداشته باشند که نظریات خود را مطرح کنند. وقتی کار از کار گذشته باشد، آن‌گاه چه سود که تحلیلگران به حرف بیایند. در مورد همین نبرد سه دولت بارها تیزبینان هشدار دادند اما نقل است چشم حکومت‌ها کور و گوش حکومت‌ها کر است. تحلیلگران حتی اگر حرف‌هایشان تلخ و دردآور هم باشد، وقتِ دقیق حرف‌شان در همان لحظه‌ها و درون بحران‌هاست تا واقع‌گرایانه مسائل مورد کاوش، کنکاش و بررسی و پردازش قرار گیرد. البته که حکومت‌های خودخواه مانند پُل‌پوت کاموج، استالین شوروی، تیتوی یوگسلاوی، صدام‌حسین عراق و جاهایی شبیه اینها از شنیدن آن، خوف می‌کنند و خیال می‌کنند حرف تحلیلگران، زیانبار است و حکومت‌شان را تضعیف می‌سازد! حال آن‌که تحلیلگر چون ذهن خلاق و رفتار غیروابسته به حکومت و ساختار قدرت دارد، مسائل را ژرف‌تر و آزادنگرانه می‌فهمد و به دروغ و فریب و اطلاعات غلط، تمسک نمی‌جوید.

من نظرم این است وقت دقیق حرف‌ها، وسط بحران‌هاست. صدام حسین دهن تمام اقوام عراق و مذاهب آن جا را لگام زده بود تا فقط خود به‌تنهایی و حزب بعثش، عراق را رهبری کند و دیدیم چگونه کشور عراق.را طی حکومت چندین ساله‌ی دیکتاتوری وحشتش، با سه جنگ هولناک و چندین مرتبه سرکوب خونین اعتراضات مردم مظلوم و ستمکش درگیر کرد و سرانجام در دام ارتش مجهز آمریکا افتاد و نهایتاً به دار آویخته شد. هر حکومتی نگذارد تحلیلگران و خردمندان، حرف‌های خود را در دل بحران‌ها و به‌هنگام بزنند، در واقع کشور را از حقایق و واقعیات دور نگه می‌دارند که چند صباح بیشتر، حکومت متزلزل‌شان بر سر قدرت باقی بماند.

حکومت‌های صاحب عقل از نظر دیدگاه شخصی من دست‌کم هفت نشانه دارد. برمی‌شمارم:

۱. تورم یک رقمی را قاموس قدرت می‌کند و آن را بشدت مواظبت می‌کند و از تورم دو رقمی به لرزه در می‌آید تا مردم آسیب نبیند و فوری دست به اصلاحات اقتصادی می‌زند. و از ترس رسیدن تورم سه رقمی، جست و خیز می‌کند تا با جهان از در سازگاری در آید که مردم و میهن را زیر آماج بدترین بحران‌ها و جنگ‌ها و آوارگی‌ها رها نکند.

۲. وقتی سیل انتقاد و اعتراض از سوی مردم را روانه‌ی حکومتش ببیند، تن به تغییر نگرش می‌دهد تا از تشدید شکاف ممانعت کند.

۳. احزاب و فعالیت‌های سیاسی را به اندازه‌ی خود حکومت آزاد می‌گذارد تا ضربه‌گیر اختلافات درونی شود.

۴. مشاورین ارشد خود در امور اقتصادی، سیاسی، نظامی، فکری، خارجی و حقوقی را از میان افراد ترسو و چاپلوس و امتیازطلب برنمی‌گزیند بلکه دنیال افراد جدی و رک و حق‌گو می‌رود که بدون تعارف و ترس، مشورت واقعی دهند و حکومت را از بدکاری و از بدفکری حذر دهند.

۵. بحران‌های داخلی را کلید برون‌رفت‌ها می‌داند، نه قفل‌زدن بر روی آن‌ها و سرکوب مردم، که روزی تراکم آن عین حجم گاز درون چاه نفت، منفجر نشود که حکومت را با خود به هوا ببرد!!!

۶. آزادی را عامل امنیت جامعه می‌داند. نه این‌که بسته‌شدن فضا را امنیت بداند. زیرا آزادی همواره جامعه را تخلیه می‌کند و نمی‌گذارد عقده‌ها و کینه‌ها و نفرت‌ها تولید شود.

۷. اصلی‌ترین کارش را سازگاری با تمام جهان می‌داند که همه بیایند سرمایه‌گذاری کنند و در صلح و امنیت بمانند و شریان کشور، به رگ جهان وصل باشد، نه تحریم و قطع. و مردم، ملاک همه‌پرسی‌ها و انتخابات شوند و هر چه اکثریت مردم گفتند همان باید پیاده شود.

صحیح‌ترین سیاست خارجی برای میهن ایران

دست‌کم به سه علت، من فکر می‌کنم صحیح‌ترین سیاست خارجی برای میهن ایران در آینده این است که به‌طور همزمان روابطی پایدار و اقتصادپایه و فاقد تنش، با اعراب، با آمریکا، با روسیه، با چین و کره جنوبی و ژاپن و با اروپا داشته باشد و خود را به‌تمامه از تمام تنش‌های خونین و درگیرانه‌ی منطقه‌ای، بیرون نگه دارد و از ایدئولوژیک‌کردن آن کامل پرهیز کند و دیپلماسی اقتصادی را بر دیپلماسی مکتبی غلبه دهد و هرگز منافع ملی و رفاه مردم خود را با هیچ دولت یا جنبش منطقه و جهان، همپیوند نکند. سه علت این است:

۱. ایران در خاورمیانه قرار دارد، جای که مرزها خونین بود و حتی ادیان نیز با هم نمی‌ساختند. پس بهتر است سیاست خارجی ایران بر پایه‌ی اقتصاد باشد، نه مذهب و جنبش‌گرایی ایده‌آلیستی.

۲. ایران بیش از یک قرن است دچار مجموعه تحولات فکری بی‌نتیجه، شده است. پس لازم است تا زمانی که سیر تحول ایرانی به تکامل خود نزدیک نشده است، سیاست خارجی خویشتندار پیشه کند.

۳. جبر جغرافیا باعث شد ایران از سر شانس بد در مجاورت روسیه قرار گرفت. همین ایجاب می‌کند که ایران سیاست خارجی متوازن با جهان برقرار کند، زیرا روسیه همواره ایران را حیاط خلوت خود فرض می‌کند و مرموزانه آن را برای خود، مهره‌ای برای بازیگری جهانی می‌داند. فقط یک سیاست خارجی روابط‌محور همه‌جانبه با تمام جهان، می‌تواند نفوذ روس را تقریباً کم‌اثر کند و نقش تخریبگر آن کشور در ایران را خنثی کند.

این متنم را از آن رو نوشتم که اگر روزی "دولتِ عقل" بر میهن حاکم شد، راه ایران کدام سو باشد. روشن کنم "دولت عقل" از

ذوب مذهب از دست قدرت

:: نوشته‌ی ۹ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: در کتاب "عارفی از الجزایر" ترجمه‌ی نصرا... پورجوادی چاپ ۱۳۶۰ خوانده بودم که گفته بود: "آن کس که جانش همانند برف در دستِ دین ذوب نشود، دین در دستان او همچون برف ذوب می‌شود."

این طرز فکر در طول تاریخ همواره بوده که قدرتمندان برای تقویت مقام خود حاضر شدند، نه فقط مذهب را پای اَمیال خود عین برف ذوب کنند که حتی مذهب را مادرْخرجِ راه و روش‌شان سازند. در واقع راضی‌اند به هر قیمتی، قدرت را فقط در چنگ خود داشته باشند، مهم نیست مردم و میهن به کجا کشیده شوند؛ به بدبختی و هلاکت، به سختی و فلاکت، به تنگی اقتصاد ومعیشت، به نبودِ حق و عدالت، به انبوه معضل و درد، به آواره‌شدن و هزار غصه و دغدغه‌اش، به کشته‌شدن و دردهای زخم، حتی به زیر بمب بودن و پرتاب پی در پی جنگنده در جنگ. اصل آن است قدرت تحت حکمشان قرار داشته باشد و حکومت از آن آنان!!! آری؛ چون برف برای مذهب، ذوب نمی‌شوند! در عوض چون برف، مذهب پای قدرت ذوب می‌شود. برای این تیپ تفکر، هارون‌الرشید الگوست، نه روانشاد نلسون ماندلا. دامنه ابراهیم طالبی دارابی