دامنه‌ی داراب کلا

دامنه‌ی داراب کلا

مازندران ، میاندورود | در گستره‌ی داراب کلا ، اوسا ، مُرسم

کسی آدم کشته -ولو به فرمان من- نمی‌تواند معبد - مسجد بسازد!!!

تورات و روایات اسلامی و فصوص‌الحکم ابن‌عربی این داستان را نقل کرده‌اند که داوود پیغمبر از سوی خدا فرمان داشت بیت‌المقدس را -که ویران شده بود- دوباره بسازد. چند بار آن را ساخت هر بار که می‌ساخت، فرو می‌ریخت و گِلشن نمی‌گرفت. به درگاه آفریدگار ناله کرد. ولی جواب شنید از خدا که "به خاطر این است تو آدم کُشتی". داوود نبی گفت: "به فرمان تو کُشتم". گفت: "درست است، اما من به‌هرحال بندگانم را دوست دارم، کسی که کسی آدم کشته است -ولو به فرمان من- نمی‌تواند معبد - مسجد بسازد."!!! بگذرم. مطلب واضح است و درس از داستان، واضح‌تر. بنابرین یک بیت از حافظ است که این مجلس را گرم می‌سازد:

نکته‌ای دارم ز دانشمندِ مجلس باز پُرس
توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟!

جواب به حافظ را خود خوانندگان زیرک به یاد دارند که چرا مردم را فرمان می‌دهند توبه کنید، اما خودشان را از همین توصیه و سفارش، بی‌نیاز می‌بینند. توبه ریشه‌اش دوستیِ دوباره با آفریدگار است در بازگشتِ از کاری ناصحیح. اما آنان خود را "صحیح‌کاران" می‌پندارند؛ گویی توبه در شأن!!! آنان نیست، چون پر شدند از نخوت و غرور کاذب و عادت کاذب‌تر.
۲۹ تیر ۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ستم، نامه‌ی عزل شاهان و حاکمان است

از نظر ابوالقاسم فردوسی ستم، نامه‌ی عزل شاهان و حاکمان است:

"ستم، نامه‌ی عزل شاهان بود

چو درد دل بی‌گناهان بود

بماناد تا جاودان این گهر

هنرمند و بادانش و دادگر

نباشد جهان بر کسی پایدار

همه نام نیکو بود یادگار"

ادامه مطلب

آن‌چه هست

دانشمندان خردمند گفته‌اند زندگی -حتی اگر مذهب هم در میان باشد- اصولش سه تا است:

- حقیقت

- خوبی

- زیبایی

دوری و ستیزه‌گری بر سر "آن‌چه هست" نیست، بلکه آن هنگام که "به آن‌چه باید باشد" می‌رسند، با هم دعوا می‌کنند، جنگ لفظی می‌کنند، همدیگر را تهدید می‌کنند و حتی به کشتار و جنگیدن می‌رسند. حال آن‌که به قول مولوی اگر رنگ را گوشه اندازند، موسی و فرعون هم مقابل و مقاتل هم نمی‌شوند: ↓

  • "چون که این رنگ از جهان برداشتی
  • موسی و فرعون کردند آشتی"

جای "رنگ" درین شعر را حالا هر چه می‌شود گذاشت: نفت، مرز، سلطه، سلیقه، سود، زور، تُپ‌تَشِر، رقابت، حسادت، مبارزه‌ی بی‌ثمر، جبر مذهب، جهل فرد، خرافات، خاک، دارایی، بی‌اخلاقی، بی‌عقلی، تحمیل دینی، تقلید خرافی، پیروی، بی‌تشخیصی، یکّه‌تازی، یکدست‌سازی، بُت‌سازی. فردمحوری، غرور، فخر غلط، قلدری، خودخواهی، نخوت، جاه‌طلبی، خودحق‌پنداری، تظاهر در عقیده، جولان بی‌وجه، فقر، فلاکت، حتی رنگ رُخ، طرز فکر، سطح پایین فهم، مو و پشم. مثلاً در یک عصری دو قبیله بر سر موی بُز و پشم گوسفن، صد سال خصومت ورزیدند که پنجاه سالش را علیه‌ی یکدیگر یا شعار دادند و یا خون و شبیخون بپا کردند.

بگذرم. دانش، دادگری، پارسایی :: حلّال هر کِش و قوسی. دانش محصول عقلانیت است. دادگری ثمر آفریدگار پاک است. و پارسایی برداشتِ پریارِ کِشت و زرعِ اخلاقیات.

شنبه : ۳۰ ، خرداد ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

روزگار، بهترین آموزگار

  • مرا این روزگار، آموزگار است
  • کزین بِه نیست‌مان آموزگاری

این را ناصرخسرو قبادیانی گفت و معلوم بود روزگار او هم، چونان روزگار و زمانه‌ی ما، روزگار پر پیچ و خمی بود و او از سر درد و نقد قدرت و فساد زمانه این شِکوه را سر داد.

ناصرخسرو (اهل قُبادیان در نزدیکی بلخ در افغانستان) تفکرش این بود که انسان باید از "آز" آزاد باشد و "شاد و توانگر" زندگی کند و خودش هم گواهی داد جانش از بنده‌شدنِ آز، رها شده بود و همین شد اول کردار و عمل پیدا کرد و سپس با زبان کردار، سایر همنوعان را دعوت به ترک آز کرد:

  • آزاد شد از بندگیِ آز مرا جان
  • آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر

به قول شمش تبریزی: "آزادی، در بی‌آرزویی است." بگذرم.

رودکی، آموزگار بزرگ روزگار بود و چه درخشنده و جذبنده درین رابطه گفته بود:

ادامه مطلب

قُرصِ جو

رباعی میرداماد به شیخ بهائی، پندش همچنان برای انسان، زنده است و دارد مژده و نوید و هشدار می‌دهد؛ بخوانیم:

از خوانِ فلک، قُرصِ جُوِی بیش مَجو

انگشت عسل مَخای و صد مَنش مَخور

از نعمتِ اَلوان شَهان دست بِدار

خون دلِ صد بیوه و درویش مَخور

(برگرقته‌ام از کتاب "شیخ بهائی" نوشته‌ی اسدالله بقایی ص ۲۵۷ که در ص ۱۷۹ کتاب "نونِ جو و دوغِ گو" اثر ابراهیم باستانی پاریزی نیز آمده است)

از دیدِ من معنی پند میرداماد این است: از این‌همه نعمت در جهان آفرینش، طوری خود را بساز که به یک نونِ جو هم بتوانی بسازی و بسنده کنی، تا حتی سمت یک انگشت یا صد مَن عسل هم نروی که در درگاه شاهان و حاکمان و قدرتمندان و چاپلوسان، دست به دریوزگی نزنی و از آنان پرهیز کنی که در حقیقت فراوانیِ پول و پرِ شاهان و قدرتمندان و پول‌پرستان، از سرقت حق هزاران بیوه‌زن و درویش و فقیر و مردم بینوا جمع‌آوری شده است. هر چه در دربارِ حاکمان و شاهان (چه تراکم ثروت، چه تراکم قدرت، و چه تراکم تفسیر مذهب) جمع شده باشد، همه و همه دغَل است و سرقت از حق ملت است و دزدی از سهم طبقات بینوا و مستمند. پنجشنبه ۱۷ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ادامه مطلب

تماشا و صحرا

حافظ، هفت قرن قبل ندا سر داده بود که:

  • "خلوت‌گزیده را، به تماشا چه حاجت است
  • چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است"

تماشا و صحرا محصول گرایش برون‌گراست، ولی خلوت‌گزیدن و با تنهایی در خود سَیرکردن ثمره‌ی شخصیت درون‌گراست که وقتی انسان در کوی دوستش (مثلاً کتاب، مثلاً استاد، مثلاً مُراد، مثلاً کسب سواد و مثلاً ذهن در حین دریافت) است چه نیازی دارد به صحرا و تماشا برود. تماشای درون باید کرد و به صحرای درون باید رفت. البته؛ هم دیدنِ جهان، هم پاییدنِ جان، هر دو، باید باشد و بالانس (=میزان و موزون) نیز باشد.

بگذرم. به گُل نیلوفر باید نگریست و آموخت که وقتی شکوفه‌اش  را باز نکند، یعنی آن روز از بارانی‌شدن هوا به درون خود پناه می‌برَد. درونگرا در روز بارانی، برونگرا در روز آفتابی. باران درون و آفتاب بیرون خود را باید شناخت. پوریای ولی چه زیبا گفته بود در مورد درون و برون:

ادامه مطلب

راه مردمی

ابوالقاسم فردوسی حکیم و ادیب ایرانی و زنده‌کننده‌ی باشهامت زبان پارسی -که روزگاری دراز شاید به حد "دو قرن سکوت"ش، در زیر هجوم واژه‌های غیرفارسی مخصوصاً عربی، در حال لِه‌شدن بود- یک رهنمود بزرگ و کوبنده و قابل قبول می‌دهد که نشان می‌دهد آن بزرگمردِ شرق ایران -توسِ خُراسان- چه آینده‌نگر دانایی بوده است:

  • هر آن کو گذشت از رهِ مردمی
  • ز دیوان شِمُر، مَشمُر از آدمی

راه، راهِ مردم است. هر کس راهِ مردم را به قول فردوسی کنار گذارَد و بگوید به راه "من"، به حرف "من"، به دین "من"، به سوی "من"، به خوی "من"، به جوی "من"، به دستور "من"، درآیید، یقین کنیم او چونان "دیو" است در تفکر سیاسی فردوسی، که چنین دیوی بدخیم، غولی خفیف‌کننده برای ساحت و شخصیت و هویت انسان شده است. پنجشنبه ۱۰ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ادامه مطلب

شب و روز تلقین و تکرار بود

: نوشته‌ی ۶ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: از آن جا که از دیدِ من حضرت سعدی در اخلاق، در مطالعه، در مسائل جامعه، در خودداری از ریاکاری، در پرهیزگاری فردی و مهمتر از همه در پرهیز از دیوارکشی بین خود و مردم، تقریباً نظیری ندارد، و الگوی جامعه‌ی اخلاقی است، پس چه در دوره‌ی ثبات‌ها و چه در بُرهه‌ی بحران‌ها، دَمی با او نشستن، غنیمت که سرِ جایش، آسودگی و نشاط درونی می‌آورَد. سعدی از دست مذهبیون اشعری به دامن عرفان و اخلاقیات پا گذاشت و از ظاهرگرایی اشعریون به والاترین تفکر انسانی و مهربانی رسید. خودش این راز را فاش کرده بود:

مرا در نظامیه اِدرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

سعدی شاگرد مدرسه‌ی "نظامیه" در بغداد بود که فلسفه در آن برای طلبه ممنوع بود و فقه سُنی فرقه‌ی مذهب شافعی تدریس می‌شد و تفکر اشعری، غلبه داشت. لذا از آن مدرسه بیرون آمد و پا فراتر نهاد فقط بر طلبه تلقین می‌شد و تکرار. دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ادامه مطلب