تورات و روایات اسلامی و فصوصالحکم ابنعربی این داستان را نقل کردهاند که داوود پیغمبر از سوی خدا فرمان داشت بیتالمقدس را -که ویران شده بود- دوباره بسازد. چند بار آن را ساخت هر بار که میساخت، فرو میریخت و گِلشن نمیگرفت. به درگاه آفریدگار ناله کرد. ولی جواب شنید از خدا که "به خاطر این است تو آدم کُشتی". داوود نبی گفت: "به فرمان تو کُشتم". گفت: "درست است، اما من بههرحال بندگانم را دوست دارم، کسی که کسی آدم کشته است -ولو به فرمان من- نمیتواند معبد - مسجد بسازد."!!! بگذرم. مطلب واضح است و درس از داستان، واضحتر. بنابرین یک بیت از حافظ است که این مجلس را گرم میسازد:
نکتهای دارم ز دانشمندِ مجلس باز پُرس توبهفرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟!
جواب به حافظ را خود خوانندگان زیرک به یاد دارند که چرا مردم را فرمان میدهند توبه کنید، اما خودشان را از همین توصیه و سفارش، بینیاز میبینند. توبه ریشهاش دوستیِ دوباره با آفریدگار است در بازگشتِ از کاری ناصحیح. اما آنان خود را "صحیحکاران" میپندارند؛ گویی توبه در شأن!!! آنان نیست، چون پر شدند از نخوت و غرور کاذب و عادت کاذبتر. ۲۹ تیر ۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
در مغربزمین -زیستگاه آزاد فیلسوفان بزرگ جهان- عقل طی سه مرحله به فهم خود رسیده است:
مرحلهی اول ← قرون وُسطیٰ در عصر سِنت آگوستین که قائل بودند وحی واقع میشود و از عقل ایمان میطلبد؛ گویی، از خارج از عقل، به عقل دستور و خطاب صادر میشود.
مرحلهی دوم ← قرون جدید در عصر رِنسانس که مرز عقل از وحی فرو میریزد؛ که عقل، خودش را در یک کوشش بیپایان برای فهم جهانی بیمرز برای فهم خود بیمرز، میفهمد.
مرحلهی سوم ← عصر معاصر در عصر نو که از آن دو مرحلهی ۱ و ۲ عبور میکند و عقل خودش یک واقعیت میشود و این عقل آدمی است که جهان را جهان میکند و اصول اخلاق را میسازد. این عقل، خودش تأسیسکننده است. همهچیز از عقل شروع میشود و قبل از عقل چیزی نیست. چون هیچ حقیقت و دستوری از قبل وجود ندارد.
درین عقل مرحلهی سوم فهم، ریشهی غیبی و معجزهآسایی و وحی و بشارت معنی ندارد. چونکه عقل در فهم خود در مرحلهی سوم دریافت که بیرون از عقل، هر چه رنگ معجزه و دستور و ... دارد، در واقع ساخته و پرداختهی ذهنِ آرزومندانهی خودِ آدمی است.
دانشوران پرتلاشتر میتوانند این بحث را در گفتار "وحی و آزادی عقلی انسان" ارائهشده در "انجمن حکمت و فلسفه" سال ۱۳۷۳ مندرج در مجلع کیان شماره ۲۵ ص ۱۶ چاپ تیر ۱۳۷۴ رجوع کنند. بگذرم.
آقای محسن مخملباف خودش گفته که سالها دغدغهاش این هفت چیز بود: مذهب بود. بعد اخلاق شد. بعد به عدالت اجتماعی روی آورد. بعدتر به نسبیت. بعد به دموکراسی. بعد هم شادی زندگی. بعدِ بعد آخرسر، به غم انسانی رسیده است. اهل مطالعه به "کارنامه مخملباف" ص ۶۰ :: چاپ ۸ ، ۷ ، ۸۶ "شهروند امروز" شماره ۴۹ رجوع کنند. چاپ شب :: ۲۵ تیر ۱۴۰۵ دامنه
بایزید بسطامی معتقد بود اگر عوام از گناه توبه (=بازگشت) میکند، توبهی خواص از غفلت است؛ و غفلت شاید بزرگترین بلایی باشد که سلوک عارفان را تهدید میکند.
نگاه شود به صفحهی سی و یک کتاب "شِبلی" نوشتهی کاظم محمدی وایقانی.