دامنه‌ی داراب کلا

مازندران ، میاندورود | در گستره‌ی داراب کلا ، اوسا ، مُرسم

شرّ یعنی آنچه به مردم صدمه می‌زند

از سالک صلح (زنی از شرق آمریکا که جهان را بیست و هشت سال برای صلح و آشتی گشت و در سال هزار و نهصد و هشتاد و یک در مکزیک درگذشت) پرسیدند "چه چیز خیر و چه چیز شرّ است؟" جواب داد:

"به‌طور ساده خیر یعنی آنچه به مردم کمک می‌کند و شرّ یعنی آنچه به مردم صدمه می‌زند. در سطح بالاتر خیر آن چیزی است که در توازن با هدف آفرینش است و شرّ آن است که از این توازن خارج باشد." ص صد و نود و نه کتاب  "سالک صلح"

برای آشنای با اندیشه‌های زیبای این زن -که حتی نام خود را به هیچ کس نگفت و خود را سالک صلح نامید- می‌توانید کتابی با همین نام یعنی "سالک صلح" ترجمه‌ی میترا کامی را بخوانید. کتابی بسیار جذاب و اثرگذار است. چاپ انتشارات روزنامه "اطلاعات" است.

بزرگترین بلای سلوک عارفان چیست؟!

بایزید بسطامی معتقد بود اگر عوام از گناه توبه (=بازگشت) می‌کند، توبه‌ی خواص از غفلت است؛ و غفلت شاید بزرگترین بلایی باشد که سلوک عارفان را تهدید می‌کند.

نگاه شود به صفحه‌ی سی و یک کتاب "شِبلی" نوشته‌ی کاظم محمدی وایقانی.

انسان های خرافاتی

در کتاب "نردبان شکسته ؛ نابرابری چگونه بر طرز زندگی تآثیر می‌گذارد" ص دوازده خواندم که "کیث پین" نویسنده‌ی آن نوشته: "انسان های خرافاتی به منطق و استدلال گوش نمی‌دهند." 

روزگار، بهترین آموزگار

  • مرا این روزگار، آموزگار است
  • کزین بِه نیست‌مان آموزگاری

این را ناصرخسرو قبادیانی گفت و معلوم بود روزگار او هم، چونان روزگار و زمانه‌ی ما، روزگار پر پیچ و خمی بود و او از سر درد و نقد قدرت و فساد زمانه این شِکوه را سر داد.

ناصرخسرو (اهل قُبادیان در نزدیکی بلخ در افغانستان) تفکرش این بود که انسان باید از "آز" آزاد باشد و "شاد و توانگر" زندگی کند و خودش هم گواهی داد جانش از بنده‌شدنِ آز، رها شده بود و همین شد اول کردار و عمل پیدا کرد و سپس با زبان کردار، سایر همنوعان را دعوت به ترک آز کرد:

  • آزاد شد از بندگیِ آز مرا جان
  • آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر

به قول شمش تبریزی: "آزادی، در بی‌آرزویی است." بگذرم.

رودکی، آموزگار بزرگ روزگار بود و چه درخشنده و جذبنده درین رابطه گفته بود:

خانم نصوح !!

نصوح مردی بود که سیما و چهره‌ی زنانه داشت! کارش دلّاکی در حمام زنانه بود! زنان شاهزادگان را می‌شُست! روزی انگشتر دختر امیر در گرمابه گم شد... قرار شد فوطه (=لُنگ) تمام دلّاکان را کاوش کنند! نصوح، وحشت‌زده پنهان شد! و با خدایش عهد کرد اگر انگشتر پیدا شود، ازین کار و شغلش توبه‌ی بی‌بازگشت کند! چون همین‌طور هم شد (یعنی انگشتری پیدا شد) نصوح هم توبه کرد؛ توبه‌ی ناشکستنی! ازین‌رو آن توبه به "توبه‌ی نصوح" مشهور گشت.

من این داستان را -که اینک به قلم خودم نگارش و ویرایش کردم- در اردیبهشت سال نود و یک در مطالعه‌ی کتاب "کشف‌الاسرار و عُده‌الابرار" اثر ده‌جلدی حکیم میبُدی با شرح و ترجمه‌ی دکتر حبیب الله آموزگار خوانده بودم که میبدی در صفحه‌ی پانصد و سه این کتاب تفسیری ادبی و عرفانی‌اش، در ذیل آیه‌ی شانزده سوره‌ی حدید، ازین داستان پرده برداشت.

یادآوری کنم اوائل انقلاب آقای محسن مخملباف -که به این انقلاب بسیار امید و رجاء بسته بود و آخرسر سرخورده و بشدت نادم شد و حتی از ایران به افغانستان رفت- در فیلم سینمایی با عنوان "توبه‌ی نصوح" به مضمون "توبه" (=بازگشت از کار زشت) پرداخته بود که بسیار تماشاگر داشت. فیلم‌های مخلمباف در اواسط دهه‌ی شصت،

باغ پیروزی سلطانِ غازی

از آن "غزنه"ی آباد و دستگاه پرشکوه سلطان محمود غزنوی به قول دکتر غلامحسین یوسفی در کتابش "چشمه‌ی روشن؛ دیداری با شاعران" ص چهل و شش "جز دو مناره و سنگی و کتیبه‌ای بر مزار او، چیزی بر جای نمانده است." آن سلطان -که در چهارصد و بیست و یک در غزنه درگذشت- وصیت کرد در "باغ پیروزی" دفن شود.

جالب است سلاطین حتی برای قبر خود هم وصیت می‌کنند که ظفرمند و باشکوه و پیدا و نمایان و درخشان و حتی پر زرق و برق به نظر برسند. بی‌علت نبود که سلطان محمود غزنوی را به دلیل "جنگ‌های بسیار" "سلطان غازی" (=جنگجو) نام نهادند. بگذرم. پنجشنبه : ۲۴ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی