دامنه‌ی داراب کلا

دامنه‌ی داراب کلا

مازندران ، میاندورود | در گستره‌ی داراب کلا ، اوسا ، مُرسم

بزرگترین بلای سلوک عارفان چیست؟!

بایزید بسطامی معتقد بود اگر عوام از گناه توبه (=بازگشت) می‌کند، توبه‌ی خواص از غفلت است؛ و غفلت شاید بزرگترین بلایی باشد که سلوک عارفان را تهدید می‌کند.

نگاه شود به صفحه‌ی سی و یک کتاب "شِبلی" نوشته‌ی کاظم محمدی وایقانی.

ادامه مطلب

انسان های خرافاتی

در کتاب "نردبان شکسته ؛ نابرابری چگونه بر طرز زندگی تآثیر می‌گذارد" ص دوازده خواندم که "کیث پین" نویسنده‌ی آن نوشته: "انسان های خرافاتی به منطق و استدلال گوش نمی‌دهند." 

ادامه مطلب

روزگار، بهترین آموزگار

  • مرا این روزگار، آموزگار است
  • کزین بِه نیست‌مان آموزگاری

این را ناصرخسرو قبادیانی گفت و معلوم بود روزگار او هم، چونان روزگار و زمانه‌ی ما، روزگار پر پیچ و خمی بود و او از سر درد و نقد قدرت و فساد زمانه این شِکوه را سر داد.

ناصرخسرو (اهل قُبادیان در نزدیکی بلخ در افغانستان) تفکرش این بود که انسان باید از "آز" آزاد باشد و "شاد و توانگر" زندگی کند و خودش هم گواهی داد جانش از بنده‌شدنِ آز، رها شده بود و همین شد اول کردار و عمل پیدا کرد و سپس با زبان کردار، سایر همنوعان را دعوت به ترک آز کرد:

  • آزاد شد از بندگیِ آز مرا جان
  • آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر

به قول شمش تبریزی: "آزادی، در بی‌آرزویی است." بگذرم.

رودکی، آموزگار بزرگ روزگار بود و چه درخشنده و جذبنده درین رابطه گفته بود:

ادامه مطلب

خانم نصوح !!

نصوح مردی بود که سیما و چهره‌ی زنانه داشت! کارش دلّاکی در حمام زنانه بود! زنان شاهزادگان را می‌شُست! روزی انگشتر دختر امیر در گرمابه گم شد... قرار شد فوطه (=لُنگ) تمام دلّاکان را کاوش کنند! نصوح، وحشت‌زده پنهان شد! و با خدایش عهد کرد اگر انگشتر پیدا شود، ازین کار و شغلش توبه‌ی بی‌بازگشت کند! چون همین‌طور هم شد (یعنی انگشتری پیدا شد) نصوح هم توبه کرد؛ توبه‌ی ناشکستنی! ازین‌رو آن توبه به "توبه‌ی نصوح" مشهور گشت.

من این داستان را -که اینک به قلم خودم نگارش و ویرایش کردم- در اردیبهشت سال نود و یک در مطالعه‌ی کتاب "کشف‌الاسرار و عُده‌الابرار" اثر ده‌جلدی حکیم میبُدی با شرح و ترجمه‌ی دکتر حبیب الله آموزگار خوانده بودم که میبدی در صفحه‌ی پانصد و سه این کتاب تفسیری ادبی و عرفانی‌اش، در ذیل آیه‌ی شانزده سوره‌ی حدید، ازین داستان پرده برداشت.

یادآوری کنم اوائل انقلاب آقای محسن مخملباف -که به این انقلاب بسیار امید و رجاء بسته بود و آخرسر سرخورده و بشدت نادم شد و حتی از ایران به افغانستان رفت- در فیلم سینمایی با عنوان "توبه‌ی نصوح" به مضمون "توبه" (=بازگشت از کار زشت) پرداخته بود که بسیار تماشاگر داشت. فیلم‌های مخلمباف در اواسط دهه‌ی شصت،

ادامه مطلب

باغ پیروزی سلطانِ غازی

از آن "غزنه"ی آباد و دستگاه پرشکوه سلطان محمود غزنوی به قول دکتر غلامحسین یوسفی در کتابش "چشمه‌ی روشن؛ دیداری با شاعران" ص چهل و شش "جز دو مناره و سنگی و کتیبه‌ای بر مزار او، چیزی بر جای نمانده است." آن سلطان -که در چهارصد و بیست و یک در غزنه درگذشت- وصیت کرد در "باغ پیروزی" دفن شود.

جالب است سلاطین حتی برای قبر خود هم وصیت می‌کنند که ظفرمند و باشکوه و پیدا و نمایان و درخشان و حتی پر زرق و برق به نظر برسند. بی‌علت نبود که سلطان محمود غزنوی را به دلیل "جنگ‌های بسیار" "سلطان غازی" (=جنگجو) نام نهادند. بگذرم. پنجشنبه : ۲۴ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ادامه مطلب

سنگلاخ خرافه و گزافه

ماکس وبِر بر آن است که هر چه یک دین بر شناخت تکیه کند و به دینِ عقیدتی تبدیل شود، جنبه‌های جادویی، عرفانی، را از دست می‌دهد. رجوع شود به کتاب "دین‌شناسی" اثر همایون همتی، صفحه‌ی ۱۴۸ که دکتر حمیرا زمردی آن را در صفحه‌ی ۱۴ مقدمه‌ی کتابش "نقد تطبیقی ادیان و اساطیر در شاهنامه فردوسی، خمسه‌ی نظامی گنجوی، منطق‌الطیر عطار نیشابوری" آورده است. 

اسطوره اساساً به این می‌پردازد که واقعیاتی چون جهان، گیاه، کردار، تمدن و... در سایه‌ی اعمال برجسته‌ی موجودات فراطبیعی به وجود آمده‌اند. الیاده میرچا می‌گوید اسطوره "همیشه دربردارنده‌ی روایت یک خلقت است." خلاصه، مذهب وقتی به خرافه آلوده شود، مسیر طبیعی انسان توسط خرافه‌پرستان سنگلاخ می‌شود. که با عقل و خردمندی باید از سنگلاخ خرافه و گزافه گذشت، تا از گزند آن و آنان بشود دور ماند. چهارشنبه : ۲۳ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی

ادامه مطلب