این سؤال، دائم باقیست؛ چه، کسی برای آن، جواب تقلا کند، چه، کسی از آن عبور کند. اما من وارد فاز دوم میشوم که ببینم لفظ "انسان کامل" را با چه نامهایی معادل ساختند:
زرتشت گفت: سوشیانت
بودا گفت: ارهات
کنفوسیوس گفت: کیون تسو
یوگا و بهاگی گفتند: آزاده
افلاطون گفت: فیلسوف
ارسطو گفت: فرزانه
اپیکور گفت: حکیم
پی چینگ گفت: دانا
نیچه گفت: ابَرمرد
ابن عربی گفت: نگین انگشتر
دکارت گفت: موجود کامل
مارکس گفت: سوسیال
اریک فروم گفت: خودانگیخته
کِه یَر کیگارد گفت: انتخابگر
کارل ماسپرس گفت: انسان هستیدار
ژان پل سارتر گفت: انسان مسئول
متون دین گفتند: خلیفهی خدا
فارابی گفت: رئیس اوّل
منصور حلاج گفت: مظهر خدا
بایزید بسطامی گفت: انسان تامّ
بگذرم. اما بیدل دهلوی و حافظ شیرازی دوتایی انسان را این طور خواستند: وارستگی، ریاستیزی، آزادمنشی، مداراهمزیستی، ستمستیزی، استبدادستیزی و ... . به نظرم دیدن کتاب "انسان کامل از دیدگاه عبدالقادر بیدل دهلوی" نوشتهی "دکتر عبدالغفور آرزو" درین موضوع، لذت دارد. من سراسر این کتاب را سه سال پیش خواندم. کتاب درخور توجهیست. چهارشنبه ۹ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
آقای جلال رفیع از نویسندگان بنام ایران کتابی دارد با عنوان "از دانشگاه تهران تا شکنجهگاه ساواک" و این خاطره که مینویسم ازوست. او شبی در کوی دانشگاه امیرآباد شمالی دانشگاه تهران سرگیجه داشت و صدای غلامحسین بنان گوش میداد. گاردیها کنترل کوی دانشگاه و خود دانشگاه را تشدید کرده بودند و کسی را بدون "کارت" راه نمیدادند. او به همین خاطر تن دیوار اتاقش نوشت: "من کارت دارم! پس هستم." اشارهی ملیحی بود به جملهی "رِنه دِکارت" فیلسوف شکاک که عبارت فلسفی مشهوری دارد: "من شک میکنم! پس هستم!"
جلال شبی دیگر دید گاردیهای "ساواکی" ریختند به اتاق یک دانشجویی کمونیست که عکس "کارل مارکس" -بنیانگذار مکتب مارکسیسم- را به دیوار تختش چسبانده بود. با دیدن عکس ریشوی مارکس، سرش داد زدند: "لااقل به پدر پیرت! رحم کن و خرابکار نباش". و در اتاق خوابگاه یک دانشجوی دانشکده فنی کتاب درسی "مقاومت مصالح" را میبینند و او را کتکزنان میبرند که تو مقاومت مسلح!!! میکنی. چون در لیست کتابهای ممنوعه که ساواکی داشتند نام کتاب "مقاومت مسلحانه" هم بود؛ از نوشتههای بیژن جزنی عضو پایهگذار و تئوریسین "سازمان چریکهای فدایی خلق"
آقای جلال رفیع این را هم در خاطراتش گفته که "غالباً گاردیها و ساواکیها سوادی نداشتند". بگذرم. او آن شب -که سیزده دی ۱۳۵۴ بود- به چنگ آنها (گارد دانشگاه) افتاد. جلال رفیع پس از انقلاب از زندان شاه که آزاد شد، در روزنامهی "اطلاعات" کنار آقای محمود دعایی، چندین سال ستوننویس مطرح این جریده بود. و من در تمام آن سالها، از خوانندگان پروپا قُرصِ هر روز این مطبوعه بودم.
محصولات این پستم:
رژیمها همگی سرِ مخالفان خود اسم میگذارند؛ خصوصاً حکومتهای سلطنتی، ولایتی، پاپی، کلیسایی و هر نوع مذهب و ایدئولوژییی. مثلاً شاه میگفت: یک مشت خرابکار. یا مثلاً آخوند و عملهی حکومتی این زمانه میگوید: "یک مشت گوسالهی ضد ولایت فقیه" و یا "یک عده خس و خاشاک" و یا "فتنهگرهای سرباز اسرائیل"
مأمور "ساواک" و یا "شاباک" و یا "شانتاژ" حتی نمیداند کتاب "مقاومت مصالح" درس علمی است در مورد مصالح ساختمانی. و فرق آن را با کتاب "مقاومت مسلحانه" کمونیستهای مبارز تشخیص نمیدهد. و نمیداند آن مارکس است، نه پدر پیرِ آن دانشجویی کمونیست که با نخبگی خود از شهر و روستا برخاست و آمد دانشگاه دانشمند شود و نخبهی علمی میهن.
آخرین حرفم درین خاطرهنگاری بیتی از مولوی: "چون عصا شد آلتِ جنگ و نفیر / آن عصا را خُرد بشکن ای ضریر". ضریر یعنی کور. سهشنبه ۸ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
این کتاب "نقش تغذیه در انسان ؛ سعادت و شقاوت" توسط "مهندس مهدی کرمانی کارشناس بهداشت - کشاورزی و تغذیهی مدارس و مسئول تندرستی آموزش پرورش قم" تهیه شده است. حرفهایی از جنس خرافه و عجایب، زیاد نقل کرد. من مطالعهاش نکردم، اخیراً اما چشمم به جلدش خورد و تحریک شدم ببینم چی دارد. ۲۱۲ صفحه است. ص ۱۵۳ از همه عجیبتر است. عین عبارتش را تایپ میکنم:
"در کل ائمه علیهم السلام به داروها و میوههای تلخ روی خوش نشان ندادهاند."
تا این جا حرفی نیست، چون غذا اثرگذار بر جسم و فکر است؛ اما ادامهی عباراتش را ببیند:
"شاید مواد تلخ بر اعتقاد ما به ولایت و تضعیف آن مؤثر باشند زیرا در روایتی آمده میوههای تلخ به ولایت ائمه علیهم السلام ایمان نیاوردهاند."
بار دیگر همین دو عبارت نقلی را مرور کنید. اینکه انسان به میوههای تلخ گرایش ندارد، امری طبیعی است؛ حتی حیوان هم برخی علوفه و خوارکیهایش را بو میکشد و پس میزند. خود ماها اگر گوشت لذیذ بوقلمون حتی، خوبْپخت نشود، پس میزنیم چون طعم میدهد. و حتی تخماردک -که پِک میدهد- را بیشتر افراد حتی لب هم نمیزنند. در محل ما تا گوشت قصابی کمی بو بزند میگویند: هع بِزِ گوشت دادی به من؟!! چون گوشت بُز مقداری با خود بو حمل میکند. اما کسی بیاید بگوید "مواد تلخ بر اعتقاد به ولایت و تضعیف"اش مؤثر است، پس این فرد جهان را از لولهی تنگش میبیند و سری به هند و چین ماچین نزده است که همهچیزخوری باب است و تلخ و شیرین ملاک نیست.
آهان میوههای تلخ، پس بیایماناند و ما نمیدانستهایم؟!!! امان از جهل. امان از خرافهپرست! از نظر من بزرگان مذهب بزرگترین صدمات را از داخل مکتب به دست معتقدان خرافهپرست مکتب دیدهاند. بگذرم دوشنبه ۷ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
یک "سردار"ی به اسم "اسدی" نام، -که عنوان شغلش را مطبوعات ایران "معاون بازرسی قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا" ذکر کردند- دیروز گویی گفته است:
"وقتی به قله رسیدیم، کسانی میآیند تا شاهنامه را ببندند و پاسدارنامه و بسیجینامه کشورمان را بنویسند"
به این مقام که در جرگهی حکیم ابوالقاسم فردوسی ورود کرده میگویم کتاب شاهنامهی فردوسی شبیه نام خود "ایران" است و شعرهای درون شاهنامه شبیه نام خود "زبان پارسی"مان که هرگز زدودنی نیست، که کسی عُرضهی آن را داشته باشد که درِ این کتاب عظیم و لبریز از پیام والا را ببندد و حتی به ادعای این آقا "پاسدارنامه" یا "بسیجنامه" بسُرایند. نمیدانم چرا این فرد "ارتشنامه" و حتی "نیروانتظامینامه" را از گفتارش انداخته! او حتی ادبِ سخنگفتن با حکیم سخن ابوالقاسم فردوسی را هم مراعات نکرده. سی سال رنج برده تا کتاب را نوشته.
یقین دارم مردم ایران شاهنامهی فردوسی را حتی سال به سال هم ورق نزنند، اما آن اثر را دوست میدارند و برای جلدش حتی ارج قائلاند، چه رسد به شعرش. من یک بیت شعرش را برای پاسداری از این اثر ملی مینویسم. زیرا فردوسی بستهشدنی و حذفشدنی نیست حتی با "نظارت استصوابی" آخوندی!!!
فردوسی انسان را به آسمان فرا میخواند که آسمان در نگاه ایرانیان همان "نیروی اعظم" است در آفرینش:
همه سر نهاده سوی آسمان
سوی کردگار مکان و زمان
من به تأسی (=پیروی) از روح ایرانی فردوسی، به آسمان و زمین مینگرم و پیام زمین و آسمان را با هم میگیرم. بگذرم. جمعه ۴ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
برتراند راسل در ص ۱۱۲۵ کتاب خود "تاریخ فلسفه غرب" مطرح کرده بود "عقیدهی کاذب عقیدهای است که در شرایط مناسب، باعث شود دارندهی آن تعجب را تجربه کند." چهارشنبه ۲ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
:: نوشتهی ۹ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: در کتاب "عارفی از الجزایر" ترجمهی نصرا... پورجوادی چاپ ۱۳۶۰ خوانده بودم که گفته بود: "آن کس که جانش همانند برف در دستِ دین ذوب نشود، دین در دستان او همچون برف ذوب میشود."
این طرز فکر در طول تاریخ همواره بوده که قدرتمندان برای تقویت مقام خود حاضر شدند، نه فقط مذهب را پای اَمیال خود عین برف ذوب کنند که حتی مذهب را مادرْخرجِ راه و روششان سازند. در واقع راضیاند به هر قیمتی، قدرت را فقط در چنگ خود داشته باشند، مهم نیست مردم و میهن به کجا کشیده شوند؛ به بدبختی و هلاکت، به سختی و فلاکت، به تنگی اقتصاد ومعیشت، به نبودِ حق و عدالت، به انبوه معضل و درد، به آوارهشدن و هزار غصه و دغدغهاش، به کشتهشدن و دردهای زخم، حتی به زیر بمب بودن و پرتاب پی در پی جنگنده در جنگ. اصل آن است قدرت تحت حکمشان قرار داشته باشد و حکومت از آن آنان!!! آری؛ چون برف برای مذهب، ذوب نمیشوند! در عوض چون برف، مذهب پای قدرت ذوب میشود. برای این تیپ تفکر، هارونالرشید الگوست، نه روانشاد نلسون ماندلا. دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: من از خود نه، که از کتاب "دربارهی تصوّف" اثر ویلیام چیتِک (عرفانپژوه و ابنعربیشناش آمریکایی و شاگرد آقای سید جلالالدین آشتیانی، بدیعالزمان فروزانفر، سید جعفر شهیدی و تحصیلکرده در ایران) از روی نسخهی برگردان فارسی آقای محمدرضا رجبی در ص ۶۷ش خواندم «در تصوف، ادراک خیالی مهم است، نه کَند و کاوَ عقلانی.» و حتی دو صفحهی بعدش نوشته است که «ابوبکر (خلیفهی نخست اهل سنت) گفته است: «عجز از ادراک، ادراک است.» دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: آقای مرتضی مطهری در ص ۱۰۹ کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» تصریحاً گفته است اسلام که «ایرانیان تدریجاً آن را پذیرفتهاند»، با «روح ایرانی سازگار بود و جاذبه داشت.» خواستم گفته باشم هم آن سازگاری و جاذبه را و هم آن روح ایرانی را این زمانه میبایست نگه میداشت، که البته پژوهش نیاز است که نگه داشت؟ یا نداشت؟ تقویت شد؟ یا به تضعیف گرایید؟ به نظر من همه -بهویژه هر کجا دین و علم دین میآموزند و میآموزانندـ نیازمند این پژوهش هستند. دامنه ابراهیم طالبی دارابی