آقای محسن قرائتی -روحانی مبلّغ رسمی حکومتی- سیام فروردین سال هشتاد (مندرج در همین روزِ روزنامه رسالت) سخنی گفته بود که خواندن دارد!!! او گفته بود:
"ما هنوز شیر اسلام را به کام مردم عرضه نکردهایم، اگر مردم شیر اسلام را بنوشند، پستانِ دایهها را به دهان نمیگیرند."
منظور آقای قرائتی این است پیام واقعی مذهب توسط "ما" (یعنی روحانیت شیعه) به مردم بهدرستی گفته یا نوشته نشده است که آنان رفتند دین دیگر یا باورهای دیگر را برگزیدند که او از آن دینها و باورها به "دایهها" تعبیر کرد که با خشکشدن پستان مادر کودک یا مُردن مادر، به کودک شیر میدهد و مزد و شیربهاء میگیرد. اما قرائتی نمیداند شیرِ اسلام توسط این آخوندهای حکومتپرست، دیربازی است که غش در آن شده است (آب به داخل خمره و بادیهی شیر بستهاند) و مذهب را وارنه نمودهاند. صاحبنظرِ دانا و پارسا در آن نیست و اگر هست آزادی بیان و پیام مذهب ازو توسط قدرت بسته و متسلّط و متصلّب، سلب شده است.
حافظ آن تحصلیکردهی عقل و عاقل چه رندانه گفته بود که:
"میخانه اگر ساقیِ صاحبنظری داشت
میخواری و مستی، ره و رسم دگری داشت"
به قول آقای مرتضی مطهری در کتاب ده گفتار (ص یکصد و پنجاه) در بررسی عبارت کارل مارکس گفته است: "دین تریاک اجتماع است، اما کدام دین؟! آن معجونی که ما امروز ساختهایم." آن زمان مطهری این حرف را گفته بود، باز لااقل وضع عرضهی مذهب مقداری رو به راه بود، اما از سی چهل سال پیش تا اکنون، خود مفسران و مبلغان مذهب، خوره برای مذهب شدند و سُفرهاش کردند و به سلّاخهاش کشیدند. زیر و رو کردند همهچیز این میهن را. سخنران ثابت قبل از خطبههای نمازجمعهی تهران در سال پنجاه و هشت، یک روحانی عاقل و روشنفکر دانا بود؛ یعنی آقای محمد مجتهد شبستری. اما از سال هفتاد و هفت به بعد، سخنران ثابت همین نمازجمعهی تهران -که آقای طالقانی آن مرد بزرگ تاریخ معاصر را در خود به یادگار داشت- چه کسی شده بود؟! یک تحصلیکردهی تندروی عَبوس حوزه از جنس خشونت و اسلام ظاهرگرا و مذهب خون و شمشیر؛ یعنی آقای
آقای مرتضی مطهری -مدرس الهیات دانشگاه در دورهی شاه- و آقای عبدالکریم سروش -فیلسوف حامی نظام ج . ا . ایران در گذشته و حالا- دو سخن دارند که مرور موشکافهی آن را خالی از لطف! نمیدانم. سروش که در دههی هفتاد تا همین چند سال پیش به نقش فردی بهشدت منتقد جمهوری اسلامی ایران ظاهر شده بود، در مقالهای بسیار شفاف و منتقدانه با عنوان "بعثت و بحران هویت" در شمارهی ۴۹ ماهنامهی "کیان" مهر و آذر ۱۳۷۸ ص ۶ نوشته بود:
به نحو عمده سه دسته گفتمان (=دیثکورث) در دل اندیشههای اسلامی و قرآنی حضور دارد که این سه دسته گفتمان را گفتمان بازرگانی، گفتمان کاروانی، گفتمان سلطانی نام نهادهاند.
آقای مرتضی مطهری نیز در چند جای آثارش بر عدل و احسان سخن راند. از جمله این عبارات:
عدل در اجتماع به منزلهی پایههای ساختمان است و احسان به منزلهی رنگآمیزی و نقاشی و زینت ساختمان. اول باید پایه درست باشد، بعد نوبت رنگآمیزی میرسد. اگر "خانه از پایبست ویران است"، دیگر چه فایده که "خواجه! در بند نقش ایوان" است.
کاری به تفکر یا نقد و نظر روی این دو متفکر و حتی این دو عبارت آن دو ندارم که چه فراز و فرودی داشتهاند و حق انتخاب هر فرد است که دچار تحول و تغییر فرود و فراز شود، اما چنین دیدگاههایی مترقی و متأملانه از سوی آن دو، در تطبیق با رویکرد + عملکرد این نظام جمهوری اسلامی ایران -که با شگرد و دسیسه به دست یک اقلیت اندک و دارای افکار متحجر و خشکمغز و دنیاستیز افتاده است- فرقش از آسمان تا زمین گردیده است. گردش روزگار، گرد و غبار را افشا (=عیان و آشکار) میسازد. بگرد چرخ روزگار قشنگ میگردی و میگردانی و میچرخی و میچرخانی. بگذرم. یکشنبه ۱۳ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: نوشتهی ۶ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: از آن جا که از دیدِ من حضرت سعدی در اخلاق، در مطالعه، در مسائل جامعه، در خودداری از ریاکاری، در پرهیزگاری فردی و مهمتر از همه در پرهیز از دیوارکشی بین خود و مردم، تقریباً نظیری ندارد، و الگوی جامعهی اخلاقی است، پس چه در دورهی ثباتها و چه در بُرههی بحرانها، دَمی با او نشستن، غنیمت که سرِ جایش، آسودگی و نشاط درونی میآورَد. سعدی از دست مذهبیون اشعری به دامن عرفان و اخلاقیات پا گذاشت و از ظاهرگرایی اشعریون به والاترین تفکر انسانی و مهربانی رسید. خودش این راز را فاش کرده بود:
مرا در نظامیه اِدرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
سعدی شاگرد مدرسهی "نظامیه" در بغداد بود که فلسفه در آن برای طلبه ممنوع بود و فقه سُنی فرقهی مذهب شافعی تدریس میشد و تفکر اشعری، غلبه داشت. لذا از آن مدرسه بیرون آمد و پا فراتر نهاد فقط بر طلبه تلقین میشد و تکرار. دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: نوشتهی ۵ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: از نظر من حکومتهای مذهبی -با هر ریشه و شاخهای- به این علتها به ملت و خود مذهب زیان میرسانند:
۱. تکالیفمحورند. یعنی حکومت، خود را مکلف میداند برای همه دستور بنویسد. چه مردم داخل کشور و چه مردم خارج کشور. نوعی اختیادارپنداری جهانی!
۲. ارشادگرند. از آن جا که آنها ریشهی حکومت خود را به غلط از آسمان!! تصور میکنند و میپندارند جای "خدا" نشستهاند، دست به ارشاد داخلی و ارشاد جهانی میزنند و کشور را در مسیر تنش داخلی و خارجی میاندازند.
۳. خودحقپندارند. و به همین دلیل، همه را به کیش خود فرا میخوانند و سایر ملت و مِلل و دُول جهان را باطل و بهدور از حق میخوانند و اهل دوزخ. گویی خود انگاری در وسط بهشت و جنت و فردوس غُرفه!! گرفتهاند.
۴. آرمانگرای تخیّلبافند. هنوز حالِ روزگار فعلی مردم را بهبود نبخشیده، به سراغ آینده و وعده و آرمان و خیالات میروند و همین موجب میشود از واقعگرایی در دام ایدههای تخیلی بیفتند.
۵. نائبگرایند. در اصل بر پایهی یک جریان مهدویگرایانه در دل شیعه و موعودگرایانه در برخی از ادیان و مکاتب، خود را جانشین و نائب تصور میکنند و حتی گاه با آن "موعود" ادعای رابطه دارند و حتی نقل است خط و ربط میگیرند!!! و سیاستورزی ازین موهومتر و مَهیبتر نمیشود.
۶. دوقطبیسازند. یک قطب را حق و قطب دیگر جهان را باطل میدانند. حتی در داخل کشور هم، قطب مخصوص خود را خالصسازی میکنند و شهروندان را به خودی و غیرخودی و درجه یک و دو و سه تقسیم میکنند و مَناصب و پِستهای ریز و دُرشت حکومتی را فقط بین خودشان عین لاشهی ذبحشده، تقسیم و تسهیم میکنند و فساد میگُسترانند.
یک چنین حکومتی، از دید من اسمش "حکومت درگیر" است که رشد و توسعه را از منافع ملی به دور میریزد. درگیر حق و باطل. درگیر آرمان و واقعیت. درگیر خودی و غیرخودی. درگیر تکالیف و حقوق. درگیر ارشاد و انحراف. درگیر دائمی با تمام کشورها. و انواع درگیریها که از بس زیاد است، شمارش نمیشود کرد. در همین مدت چند سال اخیر، مثلاً در حکومت روحانیت ایران چه بحرانهایی با دولتهای جهان و حتی چه درگیریهای چندینبارهای با معترضان داخل میهن رخ داده است که نِقار و شِقاق آفریده است و همچنان لاینحل باقی مانده است؛ بهویژه سرکوب و کشتار بیرحمانه با اسمگذرای "کودتا" در هجده و نوزده دی ۱۴۰۴ که ذهن ملت از آن خونریزی بیرون نمیافتد و یاد آن مظلومان به زمین افتاده هرگز فراموش نمیشود که حتی سوگواری هم بر آنان قدغن و بهشدت دشوار و کنترلشده بود.
روزگاری سه نفر مطرح در مذهب شیعه، خبر از خطربودن "نظام ج. ا . ایران" داده بودند:
: نوشتهی دامنه ۲ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: من جواب مذهب را درینباره بلد نیستم؛ چون عِلم آن را ندارم و علَم آن را هم بیجا راست نمیکنم، اما در جوانی داخل فیلم سینمایی "محمد رسول الله" -که لیبی ساخته بود- از حضرت حمزه عموی حضرت پیامبر شنیدم که از قول پیامبر به مردمِ در راه جنگ احُد یا بدر، ندا داده بود هیچ بوتهای را در مسیر راه آسیب نزنید، هیچ شاخهی درختی را صدمه نرسانید. همین دو حرف حمزه نشان داد که قلب مذهب به آزار هر چیز و هر کس، جریحهدار میشود. اما جواب اخلاق را بلدم، زیرا هر جُنبندهای وقتی به دلش رجوع میکند، مغزش به او میدمانَد که "آزار"، رفتاری کریه، کرداری شنیع و فکری پلید است و کنندهی آن، در بازخواست وجدان و در محاکمهی اخلاق قرار دارد.
حالا با این سرنوشتهام، مقایسه کنید آزاررسانی ممتدّ عدهای را که از پس از افطاری تا دمدمای وقت سحری و حتی پس از پایان رمضان هم همچنان جاری، به همین میزان ساعات در برخی شهرها ازجمله این شهر ما با دسته و سنج و طبل و کُتل و باند بلندگوی پخش نوار ضبطشدهی مداحان حکومتی و شعارهای مندرآوردی از پشت بلندگوی نیسانی آبی و لندکروز آن نهاد انقلابی!!!، موجب آزار مردم در خیابان و خانهها میشوند؛ چرا، چونکه نوهی آقای خمینی یعنی حسن خمینی از فردای نُهم اسفند ۱۴۰۴ -که ترور مجموعه پاستور توسط اسرائیل رخ داد- از حامیان حکومت خواست تا چهل شب و شاید هم بیشتر شبها بریزند خیابان. این حسن، که خود را آقازادهای آقبالاسر و مدیر یک قبر پرهزینهی سرسامآور میداند، لابد خود را "مجتهد" هم میپندارد!! هرچند شش فقیه شورای نگهبان او را برای کاندیداتوری خبرگان، رد صلاحیت کرده بودند و گفتند تو مجتهد نیستی! بیا امتحان کتبی! و شفاهی! بده و او لج کرد نرفت، ولی این اواخر هی خودشیرینی کرد و حتی پس از نُهم اسفند حرفهای بدتر از حکومتیها زد که مثلاً بلکُم خبرگان او را "رأس نظام" نصب کند! ولی دید نه، "ولی" را دادند به "پسرِ پدر".
آقای حسن خمینی! چرا فراخوانی زدی که که آزار شبهنگام برای مردم است و خواب راحت را برای شهروندان خراب کرد؟! شما اگر اخلاق را ملاک ندانی، پس برو مطالعه کن ببین مذهبت در مورد "آزار" چه مینالد؟! آری؛ حامیان حکومت در هر ساعت شب، خیابان بیایند و حتی با گوشخراشترین صوت و نوار و ناهنجارترین شعار از بلندگوی موج آخر و با زدن دُهُل، موجب ایذاء و آزار مردم و شهروندان و حتی راهبندان رانندگان شوند، ثواب! دارد و مانور قدرت حساب میآید و حَمیّت. اما بیچارگان معترضان وقتی خیابان فریاد حق و حقیقت و ندای عدالت و آرزوی حکومت مردمی و ضد فساد و رفع رانت و برچیدن استبداد سر دهند، از زبان شماها و حکومتیان میشوند "سرباز اسرائیل" و "آشوبگر و اغتشاشگر" که باید شلیک شوند و بر زمین نعش گردند. بگذرم. اخلاق اگر برایتان معیار نیست، دستکم از فروپاشی مذهب خودتان نگران و انگشت بهدهن باشید. تمام این شبها آسایش مردم، بازیچهی پیشنهاد خیابانی شما شد که آشکار ساخت در نزد شماها فقه و فقاهت، لقلقه بیش نبود. شما چه جور مجتهدی که معنی آزار را حتی بلد نیستی!! لابد خواستی خودتو بُلد (=پررنگ و برجسته) کنی. و چند صباحی در "رأس" بمانی!!! اما کِنف شدی وقتی دیدی "پسر" از پیشپیش رِزروْ شده بود برای تخت ولایت "پدر". ای دادوبیداد!!! دامنه ابراهیم طالبی دارابی؛ آری آری، پیام نخست مذهب و رشتهکلام پایدار اخلاق، این بوده و هست که آزار نرسان! حتی به بوته و خارِ گُل و کژدُم و به مورچه و مور و مردُم.
: من از خود نه، که از کتاب "دربارهی تصوّف" اثر ویلیام چیتِک (عرفانپژوه و ابنعربیشناش آمریکایی و شاگرد آقای سید جلالالدین آشتیانی، بدیعالزمان فروزانفر، سید جعفر شهیدی و تحصیلکرده در ایران) از روی نسخهی برگردان فارسی آقای محمدرضا رجبی در ص ۶۷ش خواندم «در تصوف، ادراک خیالی مهم است، نه کَند و کاوَ عقلانی.» و حتی دو صفحهی بعدش نوشته است که «ابوبکر (خلیفهی نخست اهل سنت) گفته است: «عجز از ادراک، ادراک است.» دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: برخی از فیلسوفان ایران مطرح کردند که طی ۱۰۰۰ سال در کشورهای عربی حتی یک فیلسوف به وجود نیامد. آقای غلامحسین ابراهیمی دینانی در کتاب خود «سرشت و سرنوشت» مندرج در ص ۱۸۲، علت این را وجود کتاب «تهافُتالفلاسفه» ابوحامد غزالی میداند.