یک حدیثی هست که آقای منتظری آن را در کتابش "جلوههای ماندگار" ص ۶۷ نقل کرده بود: "البَلاء لِلوَلاء" یعنی "بلا مال دوستان است". خود کتاب زیر این عبارت آورده است: "خدا هر که را بیشتر دوست دارد، بیشتر مبتلا میکند." من کاری به درستی یا نادرستی این عبارت ندارم؛ اما این مسئلهی فلسفی برای من، همچنان غامض و "حلنشده" باقی مانده است. یعنیچه که آفرینش / آفریدگار بر سرِ دوستان خود، بیشتر بلا نازل میکند!!! هرچند در داستان حضرت ابراهیم، ابتلائات زیادی روایت شده است، اما اینکه خالقی حکیم و "رحمانِ رحیم" از میان مخلوقات، بگردد آن مخلوقِ محبوبِ خودش را دائمی بَلاباران کند، چونکه دوستش دارد، قضیهای پخته و مسموع به نظر نمیرسد. ممکن است من از
برتراند راسل در ص ۱۱۲۵ کتاب خود "تاریخ فلسفه غرب" مطرح کرده بود "عقیدهی کاذب عقیدهای است که در شرایط مناسب، باعث شود دارندهی آن تعجب را تجربه کند." چهارشنبه ۲ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
اگر نخواهد متن به درازا کِشد، میتوان در کمترین عدد، سه علتِ زیانباربودن مسجدهای حکومتی را برشِمُرد. این بحثم ناشی ازین است چرا نباید حکومت به مذهب مردم و مکانهای مذهبی متعلق به همهی مردم سرَک بکشد و آن جاها را به اشغال خود درآورَد. چنین کاری توسط حکومت موجب میشود مردم به ترک آن مکانها همت کنند زیرا نمیخواهند جاهایی بروند که رنگ و بوی حکومت و تقلید محض از قدرت و حاکمیت میدهد.
یکم اینکه حکومت همواره مخالفین و موافقین دارد. جمعی از مردم از رأی دادگاهها تنفر پیدا میکنند. جمعی دیگر از گرانیها به گلایه و کلافه میافتند. عدهای دیگر از پارتیبازیها در دادن شغل و کار به فرزندان خانوادههای خاص به ستوه میآیند. پارهای هم آرمان و مرام خود را کمکم از حکومت در فاصله و تضاد حس میکنند. نیز گونههایی از جامعه هم اساساً با هیچ حکومتی خود را وابسته نمیکنند و بالاخره همآره بخشی از متفکرین جامعه، به سمت حکومتی بر پایهی فکر نوین زمانه میروند و با حکومت مستقر زاویه پیدا میکنند، تمام اینها ثابت میکند حکومت نباید مساجد را به رنگ و تبعیت از خود درآورَد، زیرا جمعیت مسجد اندک اندک به کاستی میگراید و از کمیت و کیفیت میافتد.
دوم اینکه نمیشود در محل و مکانِ عبادتهایی که مردم فقطوفقط در پیشگاه آفریدگارشان حاضرند سر به سجده، تن به کُرنش، دل به دلدار و قلب به قبلهی آمال دهند، مردم حاضر در آن را گروگان کسانی در آوُرد که مسجد را بر حسب دستور از بالا میچرخانند و نمیگذارند مسجدها به صورت آزاد و یگانهپرست پیش برود. مسجدی که به ستودن قدرت در آید، ستایش خالق در آن مخدوش میشود.
سوم آنکه در شهرها، مسجدها در واقع به پایگاه نظامی اعضای سازماندهی شدهی نهاد سپاه درآمده است که این صِبغه (=رنگ و صفت) بر سابقهی صرفاً پرستشگاهِ مسجدها غلبه کرد و بخشی از جامعه را از چنین مساجدی کاملاً دور کرد. گرچه امنیت داخلی جامعه باید بدون جناحبندی تأمین شود، اما مشاهده شد که مسجدها از خیلی از مردم، خالی شده است، دستکم بدین جهت که پرستشگاه، آغشته به سیاست یکدست و دستوری شده است و مسجدها قَیّم و اختیاردارهای حکومتی پیدا کردهاند.
بگذرم. عقلیترین و منطقیترین کار آن است پرستشگاه را نباید اولاً: از هویت ذاتیاش انداخت. ثانیاً: نباید طوری آن را اداره کرد که سیاست بر مذهب سوار شود و جامعهی پرهیزگارِ پرستشگر، میلش به سمت مسجد فروکش کند. این لطمات، در نظام ج . ا . ایران با بالاترین شدت بر مسجد فرو آمده است. چارهی کار هم دیگر چارهساز نیست. کار از کار گذشت. یک مثال بزنم و بروم:
روزی آقای اکبر رفسنجانی خود را در برابر جریان دوم خرداد (که آقای محمد خاتمی را ظهور داد و او به قدرتمندترین و محبوبترین فرد ایران در آن مقطع کوتاه تبدیل شده بود) قرار داد و او در نمازجمعه تهران خطبهای -که در واقع خُدعه بود- خواند و در آن با زبان عریان تهدید، به جناح اصلاحطلبان وفادار خاتمی گفته بود شما کاری نکنید من هزار مسجد سراسر ایران را علیهی شما وارد میدان کنم. آری، منظور هاشمی رفسنجانی، مسجد که نبود، پایگاه نظامی در مسجد بود. همان حرف ستَبر او نشان داده بود، مسجدهای ایران در شهرها مسلح هستند. و از دید من مسجد مسلّح، مسجد مُصلِح نتوانَد بود. آنهم اگر فقط از یک جناح امر و نهی کسب و کاسبی کند. چنین مسجدی، پرآسیب خواهد بود و تهی از پرستشگران پرشمار. شنبه ۲۹ ، ۱ ، ۱۴۰۵ دامنه ابراهیم طالبی دارابی
:: نوشتهی ۹ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: در کتاب "عارفی از الجزایر" ترجمهی نصرا... پورجوادی چاپ ۱۳۶۰ خوانده بودم که گفته بود: "آن کس که جانش همانند برف در دستِ دین ذوب نشود، دین در دستان او همچون برف ذوب میشود."
این طرز فکر در طول تاریخ همواره بوده که قدرتمندان برای تقویت مقام خود حاضر شدند، نه فقط مذهب را پای اَمیال خود عین برف ذوب کنند که حتی مذهب را مادرْخرجِ راه و روششان سازند. در واقع راضیاند به هر قیمتی، قدرت را فقط در چنگ خود داشته باشند، مهم نیست مردم و میهن به کجا کشیده شوند؛ به بدبختی و هلاکت، به سختی و فلاکت، به تنگی اقتصاد ومعیشت، به نبودِ حق و عدالت، به انبوه معضل و درد، به آوارهشدن و هزار غصه و دغدغهاش، به کشتهشدن و دردهای زخم، حتی به زیر بمب بودن و پرتاب پی در پی جنگنده در جنگ. اصل آن است قدرت تحت حکمشان قرار داشته باشد و حکومت از آن آنان!!! آری؛ چون برف برای مذهب، ذوب نمیشوند! در عوض چون برف، مذهب پای قدرت ذوب میشود. برای این تیپ تفکر، هارونالرشید الگوست، نه روانشاد نلسون ماندلا. دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: نوشتهی ۶ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: از آن جا که از دیدِ من حضرت سعدی در اخلاق، در مطالعه، در مسائل جامعه، در خودداری از ریاکاری، در پرهیزگاری فردی و مهمتر از همه در پرهیز از دیوارکشی بین خود و مردم، تقریباً نظیری ندارد، و الگوی جامعهی اخلاقی است، پس چه در دورهی ثباتها و چه در بُرههی بحرانها، دَمی با او نشستن، غنیمت که سرِ جایش، آسودگی و نشاط درونی میآورَد. سعدی از دست مذهبیون اشعری به دامن عرفان و اخلاقیات پا گذاشت و از ظاهرگرایی اشعریون به والاترین تفکر انسانی و مهربانی رسید. خودش این راز را فاش کرده بود:
مرا در نظامیه اِدرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
سعدی شاگرد مدرسهی "نظامیه" در بغداد بود که فلسفه در آن برای طلبه ممنوع بود و فقه سُنی فرقهی مذهب شافعی تدریس میشد و تفکر اشعری، غلبه داشت. لذا از آن مدرسه بیرون آمد و پا فراتر نهاد فقط بر طلبه تلقین میشد و تکرار. دامنه ابراهیم طالبی دارابی
: نوشتهی ۳ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: یک خاندان در ایران بود که معبدها را از دیرباز ریاست میکرد. اینان ساسانیان بودند که از طریق دین به حکومت رسیدند و در آخر کار هم، با حربهی دین نابود شدند. خاندان ساسان به کمک روحانیان زرتشت، حکومت پانصدسالهی اشکانیان را برانداختند که دولتی ایالتمحور بود؛ یعنی در دورهی اشکانی، ایران از ۱۸ ایالت به ۲۴۰ ایالت تبدیل شده بود. به همین علت، حکومت اشکانیان بر محور استقلال ایالات و تسامح دینی (=آسانگیری مذهبی) استوار بود که روحانیون زرتشتی با آن مخالف بودند. وقتی دولت ساسانی با روحانیون زرتشتی همدست شدند، هم دولت توسط حاکمان به فساد کشیده شد و هم دین توسط روحانیان به انحراف. مطلب من روشن است. پس دو بیت از حضرت سعدی بگویم که هزارانهزار بار میارزد بر هزارانهزار مرتبه رجز رجزخوانان و خالیبندی خالیبافان: اگر پیلزوری وگر شیرجنگ / به نزدیک من، صلح بهتر که جنگ ... چو شاید بهنرمی گرفتن دیار / به پیکار، خون از مَشامی مَیار. برای اطلاعات بیشتر، کتاب مهم «دین و دولت در عهد ساسانی» نوشتۀ دکتر شیرین بیانی دیده شود.
: نوشتهی دامنه ۲ ، ۱ ، ۱۴۰۵ :: من جواب مذهب را درینباره بلد نیستم؛ چون عِلم آن را ندارم و علَم آن را هم بیجا راست نمیکنم، اما در جوانی داخل فیلم سینمایی "محمد رسول الله" -که لیبی ساخته بود- از حضرت حمزه عموی حضرت پیامبر شنیدم که از قول پیامبر به مردمِ در راه جنگ احُد یا بدر، ندا داده بود هیچ بوتهای را در مسیر راه آسیب نزنید، هیچ شاخهی درختی را صدمه نرسانید. همین دو حرف حمزه نشان داد که قلب مذهب به آزار هر چیز و هر کس، جریحهدار میشود. اما جواب اخلاق را بلدم، زیرا هر جُنبندهای وقتی به دلش رجوع میکند، مغزش به او میدمانَد که "آزار"، رفتاری کریه، کرداری شنیع و فکری پلید است و کنندهی آن، در بازخواست وجدان و در محاکمهی اخلاق قرار دارد.
حالا با این سرنوشتهام، مقایسه کنید آزاررسانی ممتدّ عدهای را که از پس از افطاری تا دمدمای وقت سحری و حتی پس از پایان رمضان هم همچنان جاری، به همین میزان ساعات در برخی شهرها ازجمله این شهر ما با دسته و سنج و طبل و کُتل و باند بلندگوی پخش نوار ضبطشدهی مداحان حکومتی و شعارهای مندرآوردی از پشت بلندگوی نیسانی آبی و لندکروز آن نهاد انقلابی!!!، موجب آزار مردم در خیابان و خانهها میشوند؛ چرا، چونکه نوهی آقای خمینی یعنی حسن خمینی از فردای نُهم اسفند ۱۴۰۴ -که ترور مجموعه پاستور توسط اسرائیل رخ داد- از حامیان حکومت خواست تا چهل شب و شاید هم بیشتر شبها بریزند خیابان. این حسن، که خود را آقازادهای آقبالاسر و مدیر یک قبر پرهزینهی سرسامآور میداند، لابد خود را "مجتهد" هم میپندارد!! هرچند شش فقیه شورای نگهبان او را برای کاندیداتوری خبرگان، رد صلاحیت کرده بودند و گفتند تو مجتهد نیستی! بیا امتحان کتبی! و شفاهی! بده و او لج کرد نرفت، ولی این اواخر هی خودشیرینی کرد و حتی پس از نُهم اسفند حرفهای بدتر از حکومتیها زد که مثلاً بلکُم خبرگان او را "رأس نظام" نصب کند! ولی دید نه، "ولی" را دادند به "پسرِ پدر".
آقای حسن خمینی! چرا فراخوانی زدی که که آزار شبهنگام برای مردم است و خواب راحت را برای شهروندان خراب کرد؟! شما اگر اخلاق را ملاک ندانی، پس برو مطالعه کن ببین مذهبت در مورد "آزار" چه مینالد؟! آری؛ حامیان حکومت در هر ساعت شب، خیابان بیایند و حتی با گوشخراشترین صوت و نوار و ناهنجارترین شعار از بلندگوی موج آخر و با زدن دُهُل، موجب ایذاء و آزار مردم و شهروندان و حتی راهبندان رانندگان شوند، ثواب! دارد و مانور قدرت حساب میآید و حَمیّت. اما بیچارگان معترضان وقتی خیابان فریاد حق و حقیقت و ندای عدالت و آرزوی حکومت مردمی و ضد فساد و رفع رانت و برچیدن استبداد سر دهند، از زبان شماها و حکومتیان میشوند "سرباز اسرائیل" و "آشوبگر و اغتشاشگر" که باید شلیک شوند و بر زمین نعش گردند. بگذرم. اخلاق اگر برایتان معیار نیست، دستکم از فروپاشی مذهب خودتان نگران و انگشت بهدهن باشید. تمام این شبها آسایش مردم، بازیچهی پیشنهاد خیابانی شما شد که آشکار ساخت در نزد شماها فقه و فقاهت، لقلقه بیش نبود. شما چه جور مجتهدی که معنی آزار را حتی بلد نیستی!! لابد خواستی خودتو بُلد (=پررنگ و برجسته) کنی. و چند صباحی در "رأس" بمانی!!! اما کِنف شدی وقتی دیدی "پسر" از پیشپیش رِزروْ شده بود برای تخت ولایت "پدر". ای دادوبیداد!!! دامنه ابراهیم طالبی دارابی؛ آری آری، پیام نخست مذهب و رشتهکلام پایدار اخلاق، این بوده و هست که آزار نرسان! حتی به بوته و خارِ گُل و کژدُم و به مورچه و مور و مردُم.
: من از خود نه، که از کتاب "دربارهی تصوّف" اثر ویلیام چیتِک (عرفانپژوه و ابنعربیشناش آمریکایی و شاگرد آقای سید جلالالدین آشتیانی، بدیعالزمان فروزانفر، سید جعفر شهیدی و تحصیلکرده در ایران) از روی نسخهی برگردان فارسی آقای محمدرضا رجبی در ص ۶۷ش خواندم «در تصوف، ادراک خیالی مهم است، نه کَند و کاوَ عقلانی.» و حتی دو صفحهی بعدش نوشته است که «ابوبکر (خلیفهی نخست اهل سنت) گفته است: «عجز از ادراک، ادراک است.» دامنه ابراهیم طالبی دارابی