دانشمندان خردمند گفتهاند زندگی -حتی اگر مذهب هم در میان باشد- اصولش سه تا است:
- حقیقت
- خوبی
- زیبایی
دوری و ستیزهگری بر سر "آنچه هست" نیست، بلکه آن هنگام که "به آنچه باید باشد" میرسند، با هم دعوا میکنند، جنگ لفظی میکنند، همدیگر را تهدید میکنند و حتی به کشتار و جنگیدن میرسند. حال آنکه به قول مولوی اگر رنگ را گوشه اندازند، موسی و فرعون هم مقابل و مقاتل هم نمیشوند: ↓
"چون که این رنگ از جهان برداشتی
موسی و فرعون کردند آشتی"
جای "رنگ" درین شعر را حالا هر چه میشود گذاشت: نفت، مرز، سلطه، سلیقه، سود، زور، تُپتَشِر، رقابت، حسادت، مبارزهی بیثمر، جبر مذهب، جهل فرد، خرافات، خاک، دارایی، بیاخلاقی، بیعقلی، تحمیل دینی، تقلید خرافی، پیروی، بیتشخیصی، یکّهتازی، یکدستسازی، بُتسازی. فردمحوری، غرور، فخر غلط، قلدری، خودخواهی، نخوت، جاهطلبی، خودحقپنداری، تظاهر در عقیده، جولان بیوجه، فقر، فلاکت، حتی رنگ رُخ، طرز فکر، سطح پایین فهم، مو و پشم. مثلاً در یک عصری دو قبیله بر سر موی بُز و پشم گوسفن، صد سال خصومت ورزیدند که پنجاه سالش را علیهی یکدیگر یا شعار دادند و یا خون و شبیخون بپا کردند.
بگذرم. دانش، دادگری، پارسایی :: حلّال هر کِش و قوسی. دانش محصول عقلانیت است. دادگری ثمر آفریدگار پاک است. و پارسایی برداشتِ پریارِ کِشت و زرعِ اخلاقیات.
این را ناصرخسرو قبادیانی گفت و معلوم بود روزگار او هم، چونان روزگار و زمانهی ما، روزگار پر پیچ و خمی بود و او از سر درد و نقد قدرت و فساد زمانه این شِکوه را سر داد.
ناصرخسرو (اهل قُبادیان در نزدیکی بلخ در افغانستان) تفکرش این بود که انسان باید از "آز" آزاد باشد و "شاد و توانگر" زندگی کند و خودش هم گواهی داد جانش از بندهشدنِ آز، رها شده بود و همین شد اول کردار و عمل پیدا کرد و سپس با زبان کردار، سایر همنوعان را دعوت به ترک آز کرد:
آزاد شد از بندگیِ آز مرا جان
آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر
به قول شمش تبریزی: "آزادی، در بیآرزویی است." بگذرم.
رودکی، آموزگار بزرگ روزگار بود و چه درخشنده و جذبنده درین رابطه گفته بود:
نصوح مردی بود که سیما و چهرهی زنانه داشت! کارش دلّاکی در حمام زنانه بود! زنان شاهزادگان را میشُست! روزی انگشتر دختر امیر در گرمابه گم شد... قرار شد فوطه (=لُنگ) تمام دلّاکان را کاوش کنند! نصوح، وحشتزده پنهان شد! و با خدایش عهد کرد اگر انگشتر پیدا شود، ازین کار و شغلش توبهی بیبازگشت کند! چون همینطور هم شد (یعنی انگشتری پیدا شد) نصوح هم توبه کرد؛ توبهی ناشکستنی! ازینرو آن توبه به "توبهی نصوح" مشهور گشت.
من این داستان را -که اینک به قلم خودم نگارش و ویرایش کردم- در اردیبهشت سال نود و یک در مطالعهی کتاب "کشفالاسرار و عُدهالابرار" اثر دهجلدی حکیم میبُدی با شرح و ترجمهی دکتر حبیب الله آموزگار خوانده بودم که میبدی در صفحهی پانصد و سه این کتاب تفسیری ادبی و عرفانیاش، در ذیل آیهی شانزده سورهی حدید، ازین داستان پرده برداشت.
یادآوری کنم اوائل انقلاب آقای محسن مخملباف -که به این انقلاب بسیار امید و رجاء بسته بود و آخرسر سرخورده و بشدت نادم شد و حتی از ایران به افغانستان رفت- در فیلم سینمایی با عنوان "توبهی نصوح" به مضمون "توبه" (=بازگشت از کار زشت) پرداخته بود که بسیار تماشاگر داشت. فیلمهای مخلمباف در اواسط دههی شصت،
از آن "غزنه"ی آباد و دستگاه پرشکوه سلطان محمود غزنوی به قول دکتر غلامحسین یوسفی در کتابش "چشمهی روشن؛ دیداری با شاعران" ص چهل و شش "جز دو مناره و سنگی و کتیبهای بر مزار او، چیزی بر جای نمانده است." آن سلطان -که در چهارصد و بیست و یک در غزنه درگذشت- وصیت کرد در "باغ پیروزی" دفن شود.
جالب است سلاطین حتی برای قبر خود هم وصیت میکنند که ظفرمند و باشکوه و پیدا و نمایان و درخشان و حتی پر زرق و برق به نظر برسند. بیعلت نبود که سلطان محمود غزنوی را به دلیل "جنگهای بسیار" "سلطان غازی" (=جنگجو) نام نهادند. بگذرم. پنجشنبه : ۲۴ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
ماکس وبِر بر آن است که هر چه یک دین بر شناخت تکیه کند و به دینِ عقیدتی تبدیل شود، جنبههای جادویی، عرفانی، را از دست میدهد. رجوع شود به کتاب "دینشناسی" اثر همایون همتی، صفحهی ۱۴۸ که دکتر حمیرا زمردی آن را در صفحهی ۱۴ مقدمهی کتابش "نقد تطبیقی ادیان و اساطیر در شاهنامه فردوسی، خمسهی نظامی گنجوی، منطقالطیر عطار نیشابوری" آورده است.
اسطوره اساساً به این میپردازد که واقعیاتی چون جهان، گیاه، کردار، تمدن و... در سایهی اعمال برجستهی موجودات فراطبیعی به وجود آمدهاند. الیاده میرچا میگوید اسطوره "همیشه دربردارندهی روایت یک خلقت است." خلاصه، مذهب وقتی به خرافه آلوده شود، مسیر طبیعی انسان توسط خرافهپرستان سنگلاخ میشود. که با عقل و خردمندی باید از سنگلاخ خرافه و گزافه گذشت، تا از گزند آن و آنان بشود دور ماند. چهارشنبه : ۲۳ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
از نظر "امیل دورکهیم" عمیقترین افتراق و جدایییی که در زندگی بشر رخ میدهد انفکاک میان دو امر "مقدس و مفید" است و سایر تمایزها عمدتاً از همین دو امر (مفید / مقدس) مشتَق میشود. برخی از نظریهپردازان همین مسئله را فرایندی برای عرفیشدن میدانند. من شخصاً در تضاد میان مقدس و مفید، جانبدار امر "مفید" هستم؛ زیرا اصل فایده است که بشر را در زندگی به سرمنزل رفاه، آسودگی و بالاترین لذت و بهبودی و مدارا و اخلاق میرساند و خشونت و ستیز و خونریزی و فرمانپذیری بردگانه را از زندگی مردم دور میسازد. مقدس اغلب برساخته و برخاسته از ذهن و خرافه است و انسان را خام و خادم میکند. یکشنیه ۲۰ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
در یادداشت امروزم در ستون روز، این رُمان اثر "اتل لیلیان وینیچ" را مورد توجه قرار دادم. رمان مربوط به حرکت دگم و جهالتبار کلیسا در ایتالیای قرن نوزده است. او این ذهنیت که "کلیسا راهنمای ملت است" را زیر سؤال میبرَد و پوچی این پندار را بیان میکند. کاری که عدهای دیگر با اسم مذهب شیعه دارند با مسجد در نظام ج . ا . ایران میکنند و این معبد و ستایشگاه انسان در درگاه آفرینش را به بدترین وضع درآوردند؛ حکومتی، جناحی، دستوری، ظاهری، خرافی، و از جمعیت و حتی از محتوا و پیام اصیل مذهبی خالی. بگذرم. ابوسعید ابوالخیر چه قشنگ میگفت "پیک انسان، قلب اوست". مهم این است این قماش قادر نیستند قلب انسان را تسخیر کنند و او را به اسارت گیرند. آسیب اینان به مذهب وارد شد نه انسان، زبرا انسان عقل دارد و در برابر آنان میایستد. فقط مذهب است که اسیر فهم غلط این قماش شده است. شنبه ۱۹ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی
رباعی میرداماد به شیخ بهائی، پندش همچنان برای انسان، زنده است و دارد مژده و نوید و هشدار میدهد؛ بخوانیم:
از خوانِ فلک، قُرصِ جُوِی بیش مَجو
انگشت عسل مَخای و صد مَنش مَخور
از نعمتِ اَلوان شَهان دست بِدار
خون دلِ صد بیوه و درویش مَخور
(برگرقتهام از کتاب "شیخ بهائی" نوشتهی اسدالله بقایی ص ۲۵۷ که در ص ۱۷۹ کتاب "نونِ جو و دوغِ گو" اثر ابراهیم باستانی پاریزی نیز آمده است)
از دیدِ من معنی پند میرداماد این است: از اینهمه نعمت در جهان آفرینش، طوری خود را بساز که به یک نونِ جو هم بتوانی بسازی و بسنده کنی، تا حتی سمت یک انگشت یا صد مَن عسل هم نروی که در درگاه شاهان و حاکمان و قدرتمندان و چاپلوسان، دست به دریوزگی نزنی و از آنان پرهیز کنی که در حقیقت فراوانیِ پول و پرِ شاهان و قدرتمندان و پولپرستان، از سرقت حق هزاران بیوهزن و درویش و فقیر و مردم بینوا جمعآوری شده است. هر چه در دربارِ حاکمان و شاهان (چه تراکم ثروت، چه تراکم قدرت، و چه تراکم تفسیر مذهب) جمع شده باشد، همه و همه دغَل است و سرقت از حق ملت است و دزدی از سهم طبقات بینوا و مستمند. پنجشنبه ۱۷ ، ۲ ، ۱۴۰۵ :: دامنه ابراهیم طالبی دارابی